بچه هایی که کار می کنن خیلی طفلکی هستن..
ممنونم از همه ی دوستایی که بهم رای داده بودن و اونهایی که قسمت نشد توی جشن ببینمشون. آخه اونجور که دوستم تعریف کرد آقای مجری راست میگفته و توی مترو بودم.
تا حالا اينجا تبليغ نكرده ام. تا حالا دستم رو براي كمك خواستن زوركي به طرف كسي دراز نكرده ام حتي اگه خيلي احتياج داشته ام. تا حالا دروغ ننوشته ام، حتي اگر همه ي راست ها رو ننوشته باشم. اگر خدا بخواد و كمك كنه از اين به بعد هم همينجوري ادامه خواهم داد.
ايني هم كه الان مي نويسم رو هم به حسابِ تبليغ نگذاريد. به اين حساب بگذاريد كه يه آدم داره اداي دين ميكنه به يه راهنماي خوبِ زندگيش. چلچراغ توي بي دوست ترين دورانِ زندگيم، دوست ترينم بود. اونوقتايي كه 50تومني هاي به نظر كم ارزش رو ريز ريز جمع مي كردم تا آخر ِ هفته بشه و 250تومن رو بدم و بخرمش. اونوقتايي كه آرزوم بود مثل خيلياي ديگه شنبه خوب شنبه چلچراغ باشه، اما 5شنبه بود كه به زور مي تونستم بخرمش، اونم نه هميشه. اونوقتايي كه با خودم رويا مي بافتم كه يعني الان تو فلان صفحه اش چي نوشته.
بوفِ كور ِ نازنين!من از چلچراغ خيلي چيزا ياد گرفتم. حالا هم به احترام چلچراغ تمام قد مي ايستم؛ ولي بازم ترجيح ميدم يه دختر دستفروش ساده باشم مثلِ بقيه که کسی نمیشناسدش. چه فرقي ميكنه كه اسمم سپيده باشه يا سميه يا سارا؟ منم مثل بقيه دختراي مترو كار مي كنم و برام مهم اينه كه بقيه بدونن ماهايي كه هر روز از كنارشون رد ميشيم ربات نيستيم و آدميم. احساس داريم. گاهي دلمون پر از درده و گاهي هم شاديم. براي زنده بودن و زندگي كردن ارزش قائليم و تلاش مي كنيم.
بعد حالا همينه كه هر وقت اين دستمالها و اسفنجهاي نانوفناوري شده رو مي خوام بفروشم همچين با جون و دل تبليغش رو مي كنم. هر كس هم كه ازم توضيح بخواد بي دريغ همه چيز رو بهش ميگم. اينكه اينها به هيچ ماده اي آغشته نيستن و براي پوست ضرري ندارن و تنها فرقشون توي ساختار مولكوليشونه و از اين حرفا.
كاش ميشد وسط قطار داد بزنم:كي مي دونه دلم برات يه نانو ذره شده يعني چي؟!؟
يه خانمه )آخه بهش خانم هم نميشه گفت) هر شب هر شب پا ميشه مياد با بچه اش توي واگنها براي تكدّي. تا اينجاش هم حتي كه قابل قبول نيست قبول، اما اينكه اين بچه تمام تنش سوخته باشه و به طرز وحشتناكي بدنش در حال گوشت اضافه آوردن باشه و تازه همون خانم! بچه رو روي زمين رها كنه كه هزارتا ميكروب وارد بدنش بشه...ديگه طاقت نياوردم و ديشب حسابي بهش توپيدم. بهم گفت "مگه جاي تو رو تنگ كردم" كه شانس آورد زري جلوم رو گرفت. راستش من اصلاً آدم ِ دعوايي نيستم اما در حاليكه دارم از ازبچه ي معصوم و بي دفاع ِ اون صحبت ميكنم، كار خودش رو با من مقايسه ميكنه كه حاضرم سرم بره اما دستم جلوي كسي دراز نشه. نميگم من آدم خوبي هستم و ايشون بد. شايد خيلي وقتا من هم در مواردي توي واگن و بيرون از واگن باعث آزار ديگران شده باشم اما حداقل اينه كه تمام تلاشم رو مي كنم كه اين آزارها رو به حداقل برسونم؛ توي ساعتهاي شلوغ نميام، بلند بلند تبليغ نمي كنم، بسته هام رو بع اين و اون نمي زنم...تمام تلاشم رو ميكنم تا شعورم رو نشون بدم. اما اينكه هر شب درست وقتي كه همه خسته هستن و ميخوان با اعصابِ راحت برن منزل ، اين بچه توي واگنها مي چرخه و حال بقيه رو بد ميكنه و به هزارتا چرك و كثيفي خودش رو مي ماله ديكه حسابي لجم در مياد.
بعد از صحبتهاي من چندين نفر از خانمهاي مسافر هم اعتراض كردن به اين خانم! يه دختر خانمي گفت كه شايد احتياج داره اما در جوابش خانمي گفت كه خودش پزشك هستش و بهش پيشنهاد درمان مجاني ِ بچه اش رو داده كه ظاهراً خانمه! يه طوري جيم شده. اينجا بود كه بازم خانمه از قطار پياده شد. خانم دكتره گفت: معلوم نيست اين بچه چطوري سوخته و شايد اصلاً از ترسش هستش كه داره فرار مي كنه.
كاش ناراحتتون نكرده باشم.بيشتر دلم ميخواد راجع به اين موضوع فكر كنيد و نظراتتون رو بدونم.همش به اين فكرم كه چرا براي اين بچه و مشابه هاي اين بچه كسي به فكر نيست. حتي بچه هاي دستفروش مترو كه خيلياشون دوستامن و شريك لحظه هاي غم و شاديشونم. كاش كسي به فكر باشه...
پی نوشت: آقای محترمی که قدّ ۵۰۰۰تومان ازم تمرهندی خریدید، خیلی ممنون![]()
گنجشکی کوچک که به جرعه آبی خوشنودم
و به ریزه نانی راضی
احساس خوشبختی ابدی با من است
پرواز،
رازی است که در من نخواهد مرد
دنیا بالهای من است
کتابِ "تو عاشق می شوی من عاشق تر"از "رویا مصطفی زاده" رو چند روز پیش یه خانمی بهم پیشنهاد داد تا توی مترو بفروشم و با خودم فکر کردم که چه کاری بهتر از این. اما شرط کردم که اول باید بخونمش. راستش چند تا شعر خوب داره اما هنوز مرددم. نظر شما چیه؟ به نظرم کتابفروشی واقعا کار خوبی هستش. اصلا دلم میخواد یه روزی یه غرفه کتابفروشی بزنم.
این هم پشتِ جلد کتاب نوشته:
وقتی که بیایی
پیراهن گل داری می پوشم
که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد
به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا
فارغ از تصمیم کبری
فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....
راستی من همش داشتم از فضولی می مردم که ایا این مجموعه شهر مال خود خانومس یا نه. پرسیدم ولی جواب نداد![]()
خانم مسافر: خانم! میشه امتحان کنم.
اینجانب: بله حتماً....خوبه؟
خانم مسافر: واااای! چه خوب! عین ِ برقِ ناخن می مونه. میشه به جای برق لب هم استفاده کرد؟
اینجانب: ![]()
پی نوشت: ولی از من به شما نصیحت، این پولیش ها رو زیاد استفاده نکنید. ناخناتون پوست پوست میشه. از من گفتن!
تهِ اون راهروی بلندِ متروی هفت تیر، وقتی ساعت"21 '۲۱:۲۱ است، لبخند خستگیم رو از خلوتی ِ مترو و این پیله ی تنهایی م به لب میارم. به از صبح تا شبم فکر می کنم که از نا امیدی محض ِ صبحگاهی به امید و رضای شبانگاهی رسیدم. خدایا خیلی بزرگی.....
من از مردمي كه منو به خاطر عشق به پرچم ِ كشورم دشمن ِ خودشون مي دونن، مي ترسم
من از آدمايي كه سبز ي دور ِ مُچم رو سبز لجني مي خونن و با نفرت بهم نيگا مي كنن، مي ترسم
من از اونايي كه تغيير مي خواستن و به هر دري مي زنن -هر دري!- تا به تغيير برسن، مي ترسم
من از بي طرفهايي كه توي واگنهاي مترو بهم زُل مي زنن تا يه كلمه از دهنم بشنون و عاقل اندر سفيه نيگام كنن، مي ترسم
من اين روزا از مردم مي ترسم
از نيگاشون فرار مي كنن
من از اين فرارا هم مي ترسم
من دلم ميخواد مردم همونايي باشن كه به هم اعتماد داشتن
من دلم تنگه براي روزاي آرامش
من گريه ام مياد اين روزا، زياد!
آخه چرا؟![]()
میگه: منظورم اینه که بزرگ نشون میده.
میگم: خئب این که میشه آینه ی مقعر!
میگه: واسه من ملالغتی بازی درنیار. اگه اینجوری نگم که متوجه نمیشن که!
میگم... نه، هیچی نمیگم. بی خیال میشم، با اینکه شنیدنِ هر روزه ی این عبارتِ "آینه ی ذره بینی" عذابم میده.
پ.ن: ممنون كه بهم باز شدن كافي نت هفت تير رو خبر داديد. البته خودم امروز فهميدم و وقتي اومدئم پيامهاي مهربونانه تون رو خوندم. ممنون![]()
هستم و هنوز
معتقد به واژه ي زوال نيستم
حرفِ تازه اي به خاطرم نمي رسد
ور نه لال نيستم.
"محمدعلي بهمني"
پ.ن: سال نو رو با تاخير به مهمه ي دوستانم تبريك ميگم و از محبت هاي تك تك شما سپاسگزارم. براي ننوشتن هام دليلي بد تر از مشغول بودن هام ندارم. و اينكه بعد از برداشتنِ تلفن چندرسانه اي ِ مترو هفت تير، با تعطيلي ِ كافي نتش تير خلاص رو بهم زدن. كافي نتِ مترويي ِ ديگه اي سراغ ندارين؟
.
.
.
بهار داره میاد. باید زودی دلم رو خونه تکونی کنم![]()
يكي بود ، يكي نبود
.
.
.
اون يكي كه نبود ، پدر بود...
نام عزیز ِ مهدیِ صاحب زمان است
قطار می ایسته و پیاده میشم. جلوی در ایستاده ام و قطار حرکت می کنه. عکسم می افته توی شیشه ها و شیشه ها هی میخوان من رو با خودشون ببرن و نمی تونن. بعد ته دلم آرزو می کنم این حرکتِ قطار هزار سال طول بکشه. هزار سال طول بکشه و بعد...................ببینم که تو اون طرفِ ریل ایستادی.
دو روز بود که به خودم مرخصی داده بودم. اونقدر تنم درد ميكرد كه هيچ توان كار كردن نداشم. راستي شب يلدا بهتون خوش گذشت؟ براي من كه يك شب استثنايي بود. مجبور شدم به جاي مامانم برم سر كار. آخه شب يلدا قرار بود نامزد خواهرم با خانواده شون بيان و هديه بيارن. مامانم هم چون به خانمي كه توي خونه شون كار ميكنه قول داده بود كه براي شب يلدا حتماً براي كمك كردن بهش ميره، حسابي گير افتاده بود. من قبول كردم كه به جاي مامانم برم.
ساعت 3 بعدازظهر بود كه رفتم. يه خانم خيلي مسن در رو باز كرد كه موهاشو بيگودي پيچيده بود و كلي خنده ام گرفت. بعدش هم بهم گفت زودي حاضر بشم و اول هم براي تميز كردن خونه كه خيلي هم غير تميز نبود و در حد دستمال كشيدن ساده بود؛ فقط خونه ي خيلي بزرگي بود و هر جاش رو تميز مي كردي بازم تموم نميشد. بعد هم رفتيم سراغ ظرف و ظروف عتيقه اش و اونها رو در آورديم و شستمشون تا براي شب جلوي مهموناش استفاده كنه. تنها غذايي كه داشت مي پخت خوراك زبان بود كه داشتم از تعجب شاخ در مياوردم كه چرا چيز ديگه اي درست نكرده. شب كه از بيرون غذاها رو آوردن كلي به خنگي خودم خنديدم. از فسنجون و قرمه سبزي گرفته تا جوجه كباب و کباب بختیاری و كوفته و چند تا غذاي ديگه. نمي دونم بيست نفر آدم چطور مي خواستن اينهمه غذا رو بخورن.
وقتايي كه براي پذيرايي مي رفتم، خانم مسن صاحب خونه كه حسابي هم خوش تيپ كرده بود كلي پز ميداد از اينكه كارگر جوونِ دانشجو داره و مهموناش هم گمونم براي دلداري من مي گفتن كه يواش يواش داره اينجا هم مثل خارج ميشه. خودم هم قبلش براي اينكه بتونم برم كلي به خودم دلداري داده بودم. آخه نمي دونم كجا خونده بودم كه ريموند كارور هم قبل از اينكه كتابهاش چاپ بشه و معروف بشه توي رستوران ظرف مي شسته.
تا ساعت 8 كه مهمونا اومدن خيلي كارها سخت نبود. اما بعدش شلوغ پلوغ شد و كلي كار ريخت روي سرم و هي ظرف در مي اومد براي شستن. واي! الانم كه يادم مي افته تنم مي لرزه. واقعا خسته كننده و درد آور بود شستن اونهمه ظرف! يه صب تا شب راه رفتن توي مترو اينقدر خسته ام نميكنه.تازه وقتي گيلاس هاي مشروب مهموناشون براي شستن رسيد كه كم مونده بود عق بزنم.
ساعت دوازده و نيم شب بود كه كارها تموم شد و خانم مسنه كلي اصرار كرد كه شب رو اونجا بمونم كه حاضر نشدم. برام آژانس گرفت و اومدم خونه. براي اين يه شب كار كردن پونزده هزارتومن مزد گرفتم كه البته شش هزارتومن پول آژانس رو هم خانمه خودش داد.
الانه دستام پوست پوست شده و تنم درد میکنه...اما مهم نیست. طفلک مامانم که همیشه این کار رو انجام میده. خدایا کمکمون کن.
دو تا از ایستگاه ها برای ما بد جوری خطرناک شدن: شهید مدنی و خیام. وقتی قطار از این ایستگاهها رد میشه، اگه باری هم پیشم نباشه قلبم میاد توی دهنم.
ایستگاه دوست داشتنی من ایستگاه شوشه که قراره بعدش قطار از تونل دربیاد. وقتی وارد روشنایی میشه خیلی دلم آروم میگیره. یاد آیت الکرسی می افتم: یخرجهم من الظلمات الی النور. بعدش هم که ساختمان قدیمی چیت سازی معلوم میشه که هزارتا کلاغ روش نشستن و منظره ی عجیبیه. کاش یه دوربین داشتم!
راستی نازلی داره ازدواج میکنه. حجت هم توی ایستگاههای بی آر تی هستش. هر دوشون صبح ها توی ایستگاه می ایستن. عصرها نازلی میره خونه شون، اما حجت میره توی یه شرکت. نازلی نمیگه که توی شرکت چیکار میکنه، منم نمی پرسم. اونقدر این روزا ذوق داره که نگو. میگه دلش روشنه که در پناه خدا زندگی خوبی خواهند داشت، مخصوصاَ اینکه حالا حقوق ماهی 220 هزارتومنشون دو برابر میشه.
با خودم میگم عشق همه جا هست...حتی توی ایستگاههای یخ زده ی اتوبوس. خدا جونم کمکشون کن زندگی خوبی داشته باشن.
من از این تبریکا شگفت زده شدم. نمی دونستم از چی حرف می زنید. حالا که رتبه ها رو دیدم منم می خوام به شما تبریک بگم. این رتبه مال شماست که می آیید و می خونید و به اینجا دل میدید.
امروز مجبور بودم برای یک کاری مث مسافر عادی از مترو استفاده کنم.به ÷لیسای مترو حق میدم که بخوان آرامش و نظم رو برقرار کنن. اما انصافاً اگر آدمی مثل من بخواد کار کنه و سرمایه ای نداشته باشه چطور می تونه؟ میگن بیایین غرفه های مترو رو بهتون اجاره بدیم. اما اجاره شون خدا تومنه آخه....
"مسافرين محترم! لطفاْ جهت داشتن فضایی آرام در محیط مترو از خریداری اجناس از دستفروشان و کمک به متکدیان خودداری فرمائید."
این عبارات که از بلندگوی ایستگاه ها پخش میشه عین پتک می خوره تو سرم. دلم ميگيره. یعنی من و دوستانم كه داريم كار مي كنيم با متکدی ها یکی هستیم؟
پ.ن: اوضاع خیلی روبه راه نیست. مجبورم کمتر بیام....
وقتي نگاهت به كبودي هاي روي بازوم خيره مي مونه و
بعدش ميري يه گوشه ميشيني و بغض مي كني
دلم ميخواد داد بزنم:
بابا جونم!
الهي كه من فدات بشم!
اين كبودي ها از اثرات اون كولهي سنگينه
كه مجبورم هي بندازمش و هي درش بيارم
دختري كه تو بزرگ كردي
عاقلتر
و عاشقتر از اونه
كه به تو خيانت كنه.
امروز دوستم نازلي (همون كه توي ايستگاه اتوبوس هاي BRT مي ايسته) با من اومده مترو. ديروز كه جمعه بوده و شيفت صبح رو بايد مي مونده، به خاطر يكي از خانم هاي خانه دار كه شيفت بعدازظهر بوده اما مهمون داشته، حاضر شده دو شيفت كار كنه و خلاصه كه امروز وقتش آزاده. از صبح كلي كمكم كرده و وقتايي هم كه اومده ام كافي نت، مونده توي ايستگاه مترو و وسايلم رو برام نگه داشته. اصلاً هم ازم نپرسيده كه كجا ميرم و چرا ميرم. ازش مي پرسم: فكر نمي كني من يه راز داشته باشم؟ دلت نميخواد رازم رو بدوني؟ ميگه: "اگر هم رازي داشته باشي مال خودته. به من كه بگيش ديگه راز نيست."
امروز فروش افتضاحه. نمي دونم به خاطر اينكه اول هفته است يا چي. اما هر چي هم تا الان فروش داشتم دادم پولِ كافي نت! ![]()
دیروز صبح که نوشتم و رفتم تا شب همه اش مثل ماتم زده ها بودم. غصه ام بود که چرا نمی تونم بیام و نوشته هایی که برای من هستن رو بخونم. همینطوری تا شب گیج زدم و دور خودم چرخیدم. اعظم خانم میگفت امروز عین عاشقایی. نکنه عاشق شدی؟ گفتم آره چه جووووووووووووووورم! راستش امروز صبح زودتر اومدم که بنویسم (و از شما چه پنهوون کلی هم ذوق کنم) اما خب موردی پیش اومد و مجبور شدم دیرتر بنویسم. موردش هم ان شاالله خیره. یعنی ممکنه به لطف دوستی که نمیخواد اسمش گفته بشه بتونم بیشتر بنویسم و به کامنتها هم جواب بدم. از مرتضی عزیز هم تشکر می کنم که حسابی این چند روز خجالتم داده.
راستی دیروز که تمبر هندی توی دستم بود یه خانمی گفت: آخ کنار گوشم تیر کشید! و با هم یه عالمه خندیدیم. نمی دونم ایشون برای چی می خندید ولی برای من یادآوری خوبی از اینجا بود.
بعداً: خيلي نگرانم. احساس مسئوليت زيادي دارم.
دو سه روزه یکی از بچه ها (بچه ها که میگم یه خانم ۴۵ ساله است) از طریق شوهرش تونسته یه بار تمبر هندی بیاره. آخ آخ! ازش حرف هم که می زنم، این کنار گوشم تیر میکشه و بزاق دهنم زیاد میشه. يه كم توي دستمون سنگيني مي كنه، اما آی می خرن این تمبر هندی ها رو! انصافاً هم خوشمزه است. به اعظم خانم گفتم نكنه يه وقت يه خانم حامله اي توي مترو باشه و دلش بخواد، يا اصلاً يكي بخواد و پول نداشته باشه بخره. مديون ميشيم ها. اعظم خانم هم مثل شير چند تا از بسته ها رو باز كرد و داد دستمون و گفت: بسم الله! هم بفروشيد، هم به همه هم تعارف كنيد.
خودتون ولي زياد نخوريدا! يه وقت دل پيچه ميگيريد و از كار و كاسبي مي افتيد.![]()
بعداً: اول پُستم رو نوشتم و بعد رفتم سراغ كامنت ها و وااااااااااااااي! اينجا چه خبره؟ داره اشكم در مياد. يعني اينهمه دوست پيدا كرده ام؟ مي دونم كه كار خداست و بعد دوستاي خوبي كه از سر مهربوني و صفاي دلشون براي من دعا كردن. دلم ميخواست مي تونستم پاسخ محبت تك تك شما رو بدم اما وسايلم رو دادم دست يكي از بچه ها و اومدم كافي نت و گفتم زود برميگردم. از همه تون ممنون. امروز روزم رو ساختيد. اشكام در اختيار خودم نيست...
خدايا ممنون كه توي اين دنياي سخت، دوستاي خوبي بهم دادي كه تحمل سختي ها رو برام آسون كنن. خدايا ممنون.
پريروزا بود كه داشتم با كولهي سنگينم و بار و بنديلم توي ايستگاه مترو هفت تير مي چرخيدم تا برسم به قسمت واگن خانوما. يك دفعه اين مامور بداخلاقهي ايستگاه بهم گير داد و خواست بارم رو بگيره. داشتم سكته مي كردم. اگه مي گرفت بدبخت مي شدم. يكهو قطار واردِ ايستگاه شد و من داد زدم: آتيش! مامور بداخلاقه يه نگاهِ عاقل اندر سفيه كرد بهم؛ گفتم به خدا آتيش بود بالاي واگن دومي. نگاهش رو برگردوند و ديد كه راست ميگم و زودي دويد به اون سمت و من رو يادش رفت. بارهاي من هم جون سالم به در بردن. البته آتش سوزي خطرناكي نبود و در حد اتصالي سيم ها بود. اما بعدش بوي خيلي بدي توي ايستگاه پيچيد. دو نفر هم توي ايستگاه بودن كه خارجي بودن و به گمونم روسي. ايراني ِ همراهشون بهم گفت: مي بيني تو رو خدا؟ پاك آبرومون پيش اينا رفت!
