تبليغاتX
یادداشت‌های دختر گُل‌فروش مترو
سد میکشم رو وبلاگ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 11:26
رمز عبور وبلاگم گم شده بود؛ مثل خودم که توی هیاهوی روزهای زندگی گم شده ام. هیچ راهی برای عبوز از سد رمز عبور نداشتم. حتی نمی تونستم برای خودم کامنت بگذارم. روزهای بدی بود. فکر می کردم چه راحت یکی توی این دنیای مجازی می تونه نباشه. به سادگیِ نداشتنِ رمز عبور. حالا که اینجام و به روزهای پشتِ در موندنم فکر می کنم، می بینم شاید اصلاً لازم نبوده که باشم. من این خونه مجازی رو دارم اما هیچ خونه واقعی نیست که مالِ من باشه. هیچ آدم واقعی نیست که به من فکر کنه و دوستم داشته باشه. برای کسی مهم نیست اگر اینجا داد بزنم و بگم: میخوام بمیــــــــــــــــــــــرم. کامنتها هم که یا میان میگن: نه نمیر، زندگی قشنگه که آدم از خوندنشون بیشتر غمش میگیره که یه عده ای هستن که زندگی رو روشن و خوب میبینن پس من چی؟ یا هم که میان مینویسن تو دستفروش و گلفروش واقعی نیستی و داری از این راه ترحم جمع می کنی و پول در میاری و این جور حرفا که خوب بگن دیگه! چیکار کنم؟! یه عده ی معدودی هم میان و راحت ترین و به صرفه ترین راههای خلاص شدن از شر زندگی رو ارائه میدن که از همین راه دور بر دستانشون که داره روی کیبورد مینویسه بوسه می زنم.

اونقدر بد نوشتم که می تونید آرزو کنید باز هم پسوردم رو فراموش کنم.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

گُل همان پنج روز و شش بوده... سه شنبه ششم دی 1390 14:46
- کی گُل می خره این روزا؟

- هیشکی...این محرم و صفر است که گُل فرشی ها را ویران کرده است!

- چرا نمیای تو قطار پس؟

- دیگه روم نمیشه. دیگه ازم بر نمیاد. من عسل خورده ام انگار. نمیتونم به آب قندِ بی مزه دلخوش بشم.

- حالا میخوای چیکار کنی؟

- میشینم و دست به دعا میشم تا نوزادی بدنیا بیاد توی بیمارستان همین نزدیکییای مترو؛ تولد خانومای مامورای قطار باشه؛ پسرا با نامزداشون توی مترو قطار بذارن و دیر برسن به قرارهاشون و مجبور به عذرخواهی بشن، پیرمردا یاد جوونیشون کنن و دلشون هوای نرگس شیراز کنه... آدمها می تونن بهونه زیادی برای گُل خریدن داشته باشن. اصلن خود تو! نمیخوای بعنوان جایزه یک روز کار سخت برای خودت گُل بخری؟

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 13:43
امروز یه پنجشنبه است. مثل همه ی پنجشنبه های دیگه. اما من خیلی دلم برای بابام تنگ شده. دوست دارم کوچولو باشم. بغلم کنه. دستش رو که زخمی شده بوس کنم. بگم بابایی من تا آخر عمرم پیشت می مونم. بگم بابایی بذار بزرگ شم همه چی رو درست می کنم. بگم ببابای من قوی ترین بابای دنیاست. بابای من بهترین بابای دنیاست. بگم عاشق بوی تن بابامم. عاشق صدای بابامم. عاشق بودن بابامم.

 

بابایی...دلم تنگ شده برات................................

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

نتایج فراگیر اومد و من قبول ... شدم یا نشدم؟ مهندسی مدیریت اجرایی؟ من؟ دوباره دانشگاه؟ دوباره بوی ماه مهر؟ خوشحالم؟ نمیدونم. یه کم شوکه ام. یه کمم استرس دارم... خدا رو شکر میکنم البته. خیلی بهم لطف کرد. دوست داشتم شیرینی این خبر رو با دوستای اینجام شریک بشم.

 

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

سیب زمینی!!! چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 11:56
معصومه آباد، عضو شورای شهر تهران، با اشاره به دستفروشان مترو تهران گفت: ‌این دستفروشان تنها سیب زمینی و پیاز نمی‌فروشند و همه چیز توسط این افراد وارد مترو می‌شود. به گفته آباد، وجود این دستفروشان سبب درگیری و زد و خورد در فضای واگنها می‌شود و پدیده دستفروشی یک آسیب بزرگ اخلاقی، اقتصادی و زمینه ساز توسعه خشونت شهری است.

خوش به حالِ شما خانم نماینده! خوش به حالتون که تا حالا مجبور نبودین برای خریدن یک کیلو سیب زمینی واسه شام بچه تون، چهار تا دستمالل کاغذی بگیرین دستتون و بفروشین. شما که حتی نمی تونین تصورش رو هم بکنید که مادری به خاطر اینکه بچه اش کفش نداره و خودش پول، قابلمه ی آشپزخونه اش رو ببره سمساری و بفروشه. دختری که شهریه ی دانشگاهش رو با هزار امید و آرزو از راه دستفروشی توی محیط امنِ مترو در میاره تا بعداً با مدرکِ دانشگاهیش باز هم بیکار باشه. دخترکانی که آخرین امید مادرانِ بیوه شون هستن. این شهر زیرزمینی پر شده از کسانی که آسمون ندارن بالای سرشون و آفتاب رو گُم کردن. قبول دارم که تشخیص سره از ناسره در جمع دستفروشهای مترو کار ِ ساده ای نیست، حتی برای خودِ ما. اما اینم می دونم که اشتغال زایی  وظیفه ی کسانی مثل شماست، که به راحتیِ آب خوردن صحبت می کنید و نظریه ارائه میدید؛ مرد عمل کجاست؟!
نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

از این پژمردگی ما را غمی نیست... جمعه هفدهم تیر 1390 19:34

چند روز پیش نسرین دیگه جواب سلامم رو هم نداد. فک میکنه خودمو میگیرم و اونم متقابل عمل می کنه. اونقدر غصه دارم کرده این کارش که نگو. دلم میخواد توی واگن که وارد میشم دوستام بهم لبخند بزنن اما یا خسته ان یا ازم دلخور. اون روز با طعنه به یه دوستِ دیگه مون گفت: خوبه که آدم یادش نره چی بوده و کی بوده و حالا به کجا رسیده. مگه من به جایی رسیده ام اصلاً؟ یه اتاقک کوچیک که فقط دلِ صاحبش دریایی بوده و سپرده اش به من. مگه مردم چقدر گل میخرن؟ صاحب کارم یه روزی بهم گفت اگه کاردستی هم انجام میدی بیار بذار برای فروش. کاردستی! ببه بافتنی هام و گلدوزی هام و خیاطی هام بگم کاردستی؟ یاد اریگامی هایی که توی مدرسه بعنوان کاردستی درست میکردیم افتادم. حالا با کاغذ و چسب و روبان یه چیزایی میسازم که دکّه ی این بنده خدا همش ضرر نباشه. دلم میخواد برای نسرین هم درست کنم تا باهام آشتی کنه. قهر خوب نیست، آدمو دلتنگ تر میکنه. راستی یه کم که بیکار باشم پروین اعتصامی می خونم. این شعرش رو تقریباً حفظ شده ام بس که خونده ام . خیلی قشنگه شعرهای این بانو.

سحرگه غنچه ای در طرف گلزار / ز نخوت بر گُلی خندید بسیار

که ای پژمرده روز کامرانی است/ بهار و باغ را فصل جوانی است

نشاید در چمن دلتنگ بودن/ بدین رنگ و صفا بی رنگ بودن...

اگر ما هر دو را یک باغبان کِشت/ چرا گشتیم ما زیبا شما زشت؟

بیفرزو از فروغ خود چمن را/ مکاه ای دوست قدر خویشتن را

بگفتا هیچ گُل در طرف بستان/ نماند جاودان شاداب و خندان

مرا هم بود روزی رنگ و بوئی/ صفایی جلوه ای پاکیزه روئی

سپهر این باغ بس کرده است یغما/ من امروزم بدین خواری تو فردا...

مزن بیهوده چندین طعنه ما را/ ببند ار زیرکی دستِ قضا را

چو خواهد چرخ یغماگر زبونت/ کند باد حوادث واژگونت...

از این پژمردگی ما را غمی نیست/ که گُل را زندگانی جز دمی نیست.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

نمایشگاه کتاب شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 9:12
نه که کارم رو ول کرده باشم، نه! فقط در حد همین چند روز که نمایشگاه هست، منم توسط یکی از آشناهامون اومدم نمایشگاه. با کتابا بودن خوبه اما از اون بهتر اینه که حقوقی که این چند روز میگیرم اندازه حقوق یک ماهمه. تا امروز که هیچ اتفاق جذابی توی غرفه ما نبوده جز اینکه امروز ساعت 12 میریم و بازدیدکنندگان یک میان. کلی هم گل بردم توی غرفه مون که مثلا خوشگل بشه. ولی کتابفروشی واقعا سخته.
نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

تغییر کاربری! دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 12:3
دوست دارم اینجا رو. عطر گلها مستم میکنه. مردم موقع خرید کردن لبخند میزنن بهم. اینجا آدمهای عاشق و مهربون گُل میخرن. مثل جلوی بیمارستانها نیست که آدما نگرانن و گُل رو برای مریض میخرن و هی سر قیمت چونه میزنن و دواشون میشه. اینجا پسره شاخه رُز رو با لبخند ازم میگیره و وقتی دست دختره میده و چشای دختره برق میزنه... اینجا خانمه گلدون کوچولو رو چنان با عشق نیگا میکنه که شادی زیر پوستت میدوه. دیگه از بوی عرق و بداخلاقی مسافرا خبری نیست و کسی تو رو مزاحم نمیدوونه. اینجا شادم.

البته که مجبورم به خاطر حساسیت بهاری صُب به صُب آنتی هیستامین بخورم و یه کم گیج بزنم اما بازم می ارزه!

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

یادم نیست؛ یادم باشد! پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 10:10
یادم نیست چه ایستگاهی سوار شدم. یادمه خیلی خسته بودم و تو مترو جای سوزن انداختن نبود. یادمه یهو یه جای خالی دیدم که کسی ننشسته بود. یادمه احساس میکردم بجای اینکه به سمت صندلی راه برم از خستگی داشتم مثل آب جاری میشدم. نشستم. یادمه دیدم خانمهای کناری تا چند تا صندلی دور و بر با دست و دستمال و روسری بینی هاشون رو گرفته بودن. خانم کناریم رو نیگا کردم. یادمه دستاش پوست پوست بود و عجیب بوی وایتکس میداد. یادمه بهش گفتم دونات میخوری؟ یادمه سر درد دلش باز شد: ساعت هشته و تازه دارم میرم خونه ام تو ورامین/ از صبح سر پام و خانمه پونزده تومن داده و میگه ندارم بیشتر بدم/ نمیذاره زودتر بیام/ برای دخترش سرویس اتاق خواب خرید امروز سه میلیون/ تا برسم پسرم خوابه و منو نمی بینه/.... تنم خسته بود، قلبم خسته تر شد!
کارم چی شد؟ هیچی! تا من باشم و یادم باشه دور آگهی های ظاهر آراسته و روابط عمومی عالی رو خط بکشم!
نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 9:50
ساعت یازده یه مصاحبه کار دارم. خیلی هیجانزده ام و چون زود رسیده ام مجبورم یه جوری وقت بگذرونم. یه کاره توی یکی از ایستگاههاو. برای فروش اینترنت و این چیزا. حالا دقیق نمی دونم. باید برم راجع بهش صحبت کنم. کارش نصفه روزه. شاید بازم بتونم توی قطار باشم و فروش داشته باشم. مامانم ولی رازی نیست. میگه توی واگن که هستی اقلن با مردا سر و کار نداری اما وقتی توی ایستگاه باشی معلوم نیست کیا میان و میرن. مامانه دیگه. مامانا همیشه نگرانن.

برام دعا کنین...

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

انسانم آرزوست... چهارشنبه بیستم بهمن 1389 14:37
اومده بودم که یه عالمه بنویسم.اومده بودم از بغض خانم سیمین و گریه های نصرت خانم بنویسم؛ از اینکه این روزا ساک بچه ها رو به زور میگیرن واگر کسی وسایلش رو رها نکنه کشون کشون می برنشون. از اینکه خانم سیمین یه ساعت بعد از این اتفاق زیر سرم بود و با قرص زیرزبونی هم حالش جا نمیومد. از اینکه شوهر نصرت خانم جانبازه و حتی با نشون دادن کارت جانبازی شوهرش بازم بهش توهین شد... مامورا یادشون میره که خودشون هم یه روزایی با شوق و ذوئق میشستن روی صندلیهای ایستگاه و از جنسامون خرید میکردن؟! یادشون میره ما آدمیم؟! آدمای عهادی که برای گذران زندگی، گاهی حتی برای پول نون، اینجاییم... خواستم یه عالمه از این حرفای از سر بغض و ناراحتی رو بنویسم اما یادم افتاد که وقتی ماموره خواست وسایلم رو بگیره اون خانم چادریه همه رو زیر چادرش گرفت و گفت خرید کرده ام و به ماموره ندادش.بعد که ماموره گفت خودتون شکایت کردین حالا نمیذارین جمعشون کنیم؟ همه مسافرا با هم یه صدا شروع کردن به طرفداری از ما. می دونم که خیلی وقتا توی اوج شلوغیای مترو خیلیا از دست ما کفری میشن اما اون روز خیلی کیف داد که اینجوری طرفداریمو کردن.

از همتون ممنونم 

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

چرا مدادچشم، چرا خودکار و مداد نه؟ چهارشنبه هشتم دی 1389 12:35
خیلی وقته دسترسی به کامپیوتر ندارم. کافی نت ها هم بد شدن. همه زل می زنن بببینن چی می نویسی. یه چن وقت هم هست که احساس پوچی و بیخودی بودن بهم دست داده (هنوز البته سریالش رو ندیدم). گاهی فک می کنم حسابی توی زندگیم شکست خورده ام. درسم رو که ول کردم و رفت پی کارش. هر چی هم که پول در میارم میره به کرایه خونه و خرج خونه و این حرفا. مامانم هم که به جای اینکه ازم راضی باشه هر روز بیشتر بهم غر می زنه.منم آدمم. اصلا بعضی وقتا فک می کنم این کلمه پس انداز یعنی چی؟ برای من که هیچ معنی نداره. برای خواهرم چن وقت پیش یه دونه از این قلک پلاستیکی ها خریدم که پولاشو جمع کنه. دیروز دیدم که یکی (که می دونم کیه)  چاقو انداخته و پولاشو برداشته. می دونم که اگه اون طفلک بفهمه غصه می خوره. نمیخوام ناراحت بشه. میتونم یه کم پول بریزم توش اما شاید باید بذارم اونم واقعیت تلخ زندگی رو بچشه. مزه شکست خیلی بده. جوونی و پول و آینده ام رو باخته ام. خودم رو باخته ام...قصدم ناراحت کردن کسی نیست. توروخدا فقط برام دعا کنین لطفا.

راستی این کامنت یکی از دوستان این وبلاگه. دوست دارم نظرتون رو براشون بنویسین. من این روزا زیادوقت ندارم بیام و بنویسم. شاید شما بتونین کمکش کنین:

سلام عزیزم. عجب قلم قشنگی داری. به یادت می آرم نویسنده هایی مثل کارور رو. اما اگر لطف کنی و از طریق ایمیل با من تماس بگیری بسیار ممنون می شم. من دانشجوی ارشد ادبیات نمایشی ام و برای واحد گزارش نویسی موضوع دستفروشی در مترو رو انتخاب کردم. دوست داشتم با هم از طریق ایمیل گپی می زدیم. این گزارش راجع به اینه که چرا مدادچشم چرا خودکار و مداد نه؟ چرا کرم پودر روشن کننده چرا دفتر چهل برگ نه؟ متوجهی؟ من مترو رو با همین حالتش می خوام. ولی چرا کالاهای فرهنگی نیستند؟ چرا مردم ما نیازهای مادی دارن؟ ممنون می شم بهم سری بزنی. موفق باشی. که هستی.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

زیر بارون تر بشیم... سه شنبه یازدهم آبان 1389 10:41
۱. پشت پنجره ی اتاق ِ کارت نشستی. زُل زذی به درختهای شسته شده بابارون و ماگ چای داغ دستته: کاش میشد بزنم بیرون و زیر بارون تر بشم.

۲. فلاسک مریم دستمه و دارم برای خودم چای میریزم. قطارها پُر ِ پُر میان و جا برای ما و ساک دستی هامون نیست. دو تایی تنگِ دلِ هم نشستیم تا جورابا و کفشامون خشک بشه: کاش توی هوای به این ماهی یه جفت کفش خوب داشتیم و میزدیم بیرون تا زیر بارون تر بشیم.

۳. سر چهار راه وایساده. دنبال یه کیسه پلاستیکی میگرده تا روی سرش بذاره و تر نشه؛ گلهای توی دستش اما حسابی تر و تازه ان.


توی یه جمعه بازار برای خودم یه غرفه ی کوچولو دست و پا کرده ام. برای یه روز پنج تومن میدم به کسایی که اونجا رو اداره میکنن و سعی میکنم در طول هفته بیشتر ببافم تا درآمد روز جمعه ام خوب باشه. به امید روزی کهخ یه مغازه داشته باشم برای خودم

 

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

ماهِ مهر رو دوست دارم پنجشنبه یکم مهر 1389 14:23
- نیگا کن! من نمیگم که نیا، کار نکن، به مامانت کمک خرجی نده، پول تو جیبیِ خودتو و آبجیتو از شوهر مامانت بگیر و احساس خفّت و خواری کن، نمیگم تو مرد نیستی، نمیگم غیرت نداشته باش. اما خاله، تو فقط نُه سالته. بشین عینِ آدم درست رو بخون. پس فردا که برسی اینجایی که من هستم خاله می دونی با خودت چی میگی؟ میگی خاک بر سر همه ی اونایی که منو دیدن و چشماشونو روی من بستن و آینده ام رو نشونم ندادن. خاله اگه تو درس نخونی سارا هم نمیخونه. ۱۳سالش که شد همین شوهر مادرت شوهرش میده به یه آدم بیخودی مثل خودش و میره بدبخ میشه.تو دلت میخواد سارا بدبخت بشه؟ غیرتت قبول میکنه؟ تو درس بخونی اونم از تو یاد میگیره. از همین حالا که کلاس اوله بذا به همه پُز بده که داداشم شاگرد اوله. خودمم قول میدم توی درسات کمکت کنم. قبول؟ قول میدی از شنبه بری مدرسه و دیگه صُب تا ظهر این طرفا نبینمت؟

- باشه، ولی بازم خوش به حالِ شما زنا. از صبح تا ظهر می دونی چقدر می تونستم در بیارم. عِب نداره. به خاطر سارا.

مامان بزرگشون شده ام بس که نصیحتشون میکنم این بچه ها رو.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 18:44
دربه دری! این تنها توصیف عالمانه ی دنیاییست که برای خود ساخته ایم. کولی های بی جا و مکانِ این تونلهاهستیمم که با حلوا حلوا دنبالِ شیرین کردنِ دهانیم. خسته ایم. خسته از این یک تنه به ددوش کشیدنِ بار مسئولیت. لنگه کفشهامان روی پله های هیچ ایستگاهی جانمی ماند. دلتنگی آدم را شاعر می کند؛ همگی شاعریم حالا!

خدایا! تو هم شاعری بلدی آیا؟!

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

پنجشنبه هفتم مرداد 1389 14:34
هوای اینجا محدود است، هوای همدیگر را داشته باشیم.

 

از تبلیغ یه دئورانت روی دیوار قطار

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

این زیرزمین دوست داشتنی دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 10:59
مامورای ایستکاه امام چندوقتی بود باهام لج شده بودن. اهمیت نمیدادم. فراری دادن پسربچه های دستفروش در تخصصمه و میدونم که حسابی اذیتشون می کنم با اینکار. اما خدا می دونه که واقعا قصدم آزار اونها نیست و فقط میخوام به دوست کوچولوهام کمک کنم. پسرا از وقتی مدرسه ها تعطیل شده بیشتر شدن و من بدون اغراق با همه شون دوستم. چه با باندِ ابی آلوده و رفقاش و چه با باند ممد پاتر و چه بقیه هایی که تکی کار می کنن. این وسط حتی ممکنه اینها با هم دشمن هم باش اما همه شون بهم اعتماد دارن و حرفامو گوش میدن.

دیروزی من میخواستم توی ایستگاه امام سوار قطار بشم که طبق معمول موقع پیاده شدن از قطار خانوما شروع به هُل دادن کردن و پای یه بچه ی دو سه ساله افتاد توی فاصله بین قطار و سکو. بچه و مامانش با هم جیغ می کشیدن و چون یه جورایی قیافه شون شبیه کولی ها و آدما فقیر بود کسی بهشون محل نمیداد. زودی بچه رو بغل کردم و بردم روی صندلی و پاش رو نگاه کردم و به مامانش گفتم که چیزیش نشده. بچه گریه میکرد و پاش رو نشون میداد که فهمیدم دمپاییش افتاده. به مامانه گفتم بشینن تا برم به مامورا بگم یکی رو بفرستن دمپایی رو در بیاره. وسایلم رو هم پیششون گذاشتم.

بالا که رسیدم مامور بداخاقه بود و انگار که منتظر فرصت باشه میخواست تلافی همه ی ناراحتی هاش رو دربیاره اما تا ماجرا رو نفس نفس زنان تعریف ردم بی خیال کینه اش شد و یکی از پرسنل خدمات رو از بلندگو به سکوی صادقیه صدا کرد. بعد هم با مهربونی پرسید بچه که طوریش نشده.

خوشحالم. هنوز میشه به آدما امید داشت.

راستی شماها اون بالا از شدت گرما تعطیلین و این پایین توی این زیرزمینهای خنک زندگی با سرعت نورجریان داره.


نمی دونم چرا اینجا اینجوری شده. من برای کامنتهام تایید نذاشتم اما یه عالمه کامنت تایید نشده داشتم.
نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

میرم جایی که شاید گُم بشه نام و نشونم... پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 12:44
روزه ی سکوت گرفته ام. البته میدونم که توی دین ما همچین چیزی درست نیشت و میدونم که من هم مریم مقدس نیستم و روزی هزار تا خطا و اشتباه دارم و می دونم که شاید خیلی ها رو تا حالا نارحت کرده باشم از خودم. اما میدونم هم که دیر نیست و می تونم با این حرف نزدنهام توی مترو و آلودگی صوتی ایجاد نکردن جبران کنم. فقط شارژهای اغتباریم رو توی دستم میگیرم و هندزفریِ گوشیم رو به گوشم میگذارم و توی واگن راه میرم. هر کس که بخواد صدام میکنه و اگر هم نشنوم خانومای دیگه با دست و اشاره بهم می فهمونن. راستش خودم هم از زیاد حرف زدن خسته شده ام. ماسکم رو هم این روزا نمی تونم بذارم بسکه هوای قطارها خفه است و طفلک خانوما مجبورن هی هی اون دکمه قرمز رو بزنن تا به راهبر قطار بگن فن ها رو روشن کنه. یه بار یکی از راهبرها اشکش داشت در میومد و میگفت که خودم هم توی این یه وجب جا خیسه عرق هستم و فنِ این واگن خرابه به خدا.

راستی مامانم روزی هزار بار خدا رو شکر میکنه که موقع اون مرگ مترویی (حالا چه تصادفی بوده باشه و چه خودکشی) من اونجا نبوده ام. میدونه که اشرف که بوده تا دو روز از کار و زندگی افتاده و همش زیر سرم بوده. مامانه دیگه. دلش پرپر میزنه که یه وقت آب توی دل من تکون نخوره. هلاکشم به خدا...روزت مبارک مامان جونمی

روز همه ی مامانا و خانومها مبارک

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

انشا پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 10:29

At morning I do some sewing work for a product shop. Its money is not much. At afternoon I go to metro to sell things. Yesterday I go to wagn. The polices came after me and take my things. Then take a ta'ahod from me that do'nt sell things in metro train again. I go out and buy 10 charge Irancel(mobile) for sell. now I walk with light bag between passengers. I know that the police should do this but I stay to that time they arrest all drug seller,then i go to other work.this was my writting about my job.

مریم منو با چشمای قلمبه از گریه دید و پرسید چته؟ همه چی رو بهش گفتم و گفتم که میخوام دوباره کلاس زبانم رو برم. یه خاک تو سرتِ جانانه بهم گفت که عینِ بی سوادا میگم کلاس زبان.گفت مگه زبونت چی شده؟ گفتم زبان انگلیسی بابا! گفت پس عین آدم بگو کلاس زبان انگلیسی. بعد هم منو با خودش برد آموزشگاهی که خودش هم داره میره. تعیین سطح شدم و کلاسم جمعه هاست. الان سه هفته است که میرم. این جمعه قراره همه راجع به کارهاشون یا درساشون انشا بنویسن. منم اینو نوشتم. نمی دونم اصلاً بدمش به معلممون یا نه. ولی خیلی کلاسش کیف میده. آدم یه احساسای خوبی پیدا میکنه. خانممون هم مهربون و خوشگله. مثل بیشتر خانوم معلمای زبان.

یادش بخیر! توی مدرسه از این انشاهای می خواهید در آینده چه کاره شوید داشتیم و من نوشته بودم مهندس معدن! نمی دونم چه فکری می کردم اون موقع. حالاها چون صبح ها مترو حسابی ماموربازاره به مامانم کمک می کنم که کار از تولیدی گرفته و فقط عصرها میرم مترو.

راستی میشه لطفا برام بنویسین کدوم ایستگاه رو از همه بیشتر دوست دارین و چرا.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

بهار نو پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 10:32

روز ِ قبل از سیزده بدر برام خواستگار اومده بود. یه خانمه که مادر پسره بود با خواهرش  و خواهر پسره. همچین نیگام می کردن که لجم دراومد. خاله پسره گفت چقدر قیافه شما برام آشناست. دلم هرّری ریخت و فکر کردم لابد توی مترو دیدتم. البته قیافه ام بدون مقنعه خیلی فرق میکنه و اینکه چند وقتی هم هست که ماسک میزنم ولی خب دیگه...
پریروزا دوباره زنگ زدن که داریم میاییم. منم دویدم با لباس رفتم زیر دوش که نبینمشون و مامان بیچاره مجبور شد زنگ بزنه و عذرخواهی کنه که نیان. دلم نمیخواست دوباره زیر ذره بینِ نگاهِ خاله خانمه باشم.

بدتر از همه اینه که میخوام برم کلاس زبان اما...کجا برم که همکلاسی هاش یا حتی خانمهای معلمش یه وقتی منو توی مترو ندیده باشن؟


این بهار نو ز بعد برگ ریز / هست برهان بر وجود رستخیز

این قشنگ ترین عبارتیه که این روزا بالای در ِ بعضی از قطارها نوشته شده. بهارتون شاد.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

پیر می شویم... شنبه هفتم فروردین 1389 12:28
از نیم ساعت پیش که اومده ام اینجا نشسته ام دارم هی هی تلاش می کنم که ایمیلهام روبخونم اما...نمی دونم چم شده که پس ورد ایمیلم رو یادم نمیاد "آیزایمر" گرفتم به قول خواهرکوچیکم. مجبور شدم ایمیلم رو عوض کنم.
نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 10:58
صحنه داخلی-مترو-روز آخر اسفندماه

خیلی وقته از این فضا دور بوده ام. در که باز میشه انگار دارم وارد مدرسه ی قدیمم میشم. دلم می لرزه. دلهره دارم که دوستام رو می بینم یا نه. وارد میشم و هیچ آشنایی نمی بینم. کسی بهم نیگا نمی کنه. جنسی توی دستام ندارم تا توجه بقیه رو جلب کنم. رقیبی ندارم تا زودتر از اون شروع به تبلیغ کنم و مظلومانه بهم نگاه کنه و منم لبخند بزنم و بگم شما حالا بگو بعد من میگم. چقدر فضا عجیب و خالیه.

صحنه خارجی-سعدی-روز آخر اسفندماه

با صاحبکارم تسویه می کنم. برام می نویسه تصفیه حسابِ خانم ... . از نوشته اش خنده روی لبام میاد و از مبلغش لبخند محو میشه. برای نزدیک به دوماه  پولی نصف اون چیزی که از دستفروشی نصیبم میشد... لجم دراومده. ازم کمک خواسته بود. مرام گذاشته بودم و حالا این شب عیدی دست خودم توی حنا مونده. میگه اگر قرار بود کارگر ثابتم بشی بیشتر بهت نیدادم ولی تو میگی می خوای بری. راست میگه. میخووام برم. اگر هم قبول کردم به این خاطر بود که روزای آخر سال مترو به اندازه کافی شلوغ هست و دلم نمیخواست دست و ژا گیر بشم. از دوم عید هم با خودم قرا گذاشته ام برگردم توی مترو. پول رو میگیرم و میزنم بیرون.

صحنه خارجی-بازار تجریش-روز آخر اسفندماه

از مترو قیطریه ژیاده میام تا تجریش. کیف میده اینهمه سبزی و زیبایی رو دیدن. درختها شاد و سرحال و زیبان زیر این بارون که زیبایی ها رو صدچندان میکنه. به مامانم قول داده ام براش امسال آجیل و شیرینی آبرومندانه و خوب بگیرم. اینجا همه چی بوی خوب میده. توی بازار راه میرم و بجای دید زدن مغازه ها چشم دوخته ام به قیافه های آدما و از ته دلم برای همشون آرزوی خوشبختی و شادکامی و سالی پربرکت دارم.

صحنه داخلی-کافی نت-روز آخر اسفندماه

از ته دلم برای همتون آرزوی خوشبختی و شادکامی و سالی پربرکت دارم.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

ولنتايم!!! دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 18:48
ازم مي پرسه خاله! ولنتايم كيه؟ ميگم براي چي مي خواي زمان ولنتاين رو بدوني؟ ميگه آخه ميخوام برات كادو بخرم. ميگم نيم وجبي تو از كجا مي دوني ولنتاين چيه؟ ميگه ديروز محسن تو خط يك بهم گفت. ميگم پس مي دوني توي اون روز براي عشقشون هديه مي خرن. من كه عشقت نيستم خاله. اصن تو مي دوني عشق يعني چي؟ ميگه چرا اتفاقن هستي. مي دوني تا حالا منو چند بار از دست مامورا نجات دادي؟ ميگم مامورا آدماي بدي نيستن. من از اينكه جنسهات رو نگيرن نجاتت دادم تا شب كتك نخوري كچل خان! حالا هم به جاي من براي مامانت يه چيزي بخر. ميگه نه آخه دعوام ميكنه كه چرا پول رو حروم كردم و ندادم بهش تا دوا بخره. ميگم توي روز ولنتاين براي ثابت كردن دوست داشتنت خيلي كارها مي توني بكني. مثلاً اينكه يه كاردستي خوشگل برام درست كني و يه دونه از اون شكلات تلخ صد تومني ها هم كنارش بهم بدي تا من يه دنيا خوشال بشم. حالا تو بگو دلت ميخواد من برات چي بخرم؟


خدايا! من همون دختر بچه ي ديروز پريروزي هستم كه سر چارراه گُل مي فروخت. حالا شايد يه كم قد كشيده باشم و به جاي گل فروشي دست فروشي كنم اما خيلي چشم به راهِ يه شاخه گُلِ مهربوني ازت هستم. كمكم كن خداجون لطفاً...

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

داشتم جنسهام رو تبليغ مي كردم كه ديدم يه خانمه چند تا لباس زير از فرناز گرفت تا نيگا كنه. من همين جوري حرف مي زدم و تبليغ مي كردم و زيرچشمي خانمه رو نيگا مي كردم كه ديدم موقع پس دادن اونا يه شورت و سوتين رو زير دستش نگه داشت و نداد. منتظر بودم پولش رو حساب كنه كه نكرد. لجم گرفته بود. آخه مسلمون! اگه تو مي دونستي اين فرناز بيچاره غير از خرج عمل باباش بايد پول كرايه خونه شون رو هم جور كنه و قسطهاي عقب افتاده شون رو هم بتونه جبران كنه اونوقت بازم دلت مي اومد هميچين كاري بكني؟ ديدم هيچ كاري نميشه كرد. رفتم نزديك خانمه و دست زدم به لباس زيرها و گفتم جنسشون خوبه كه منم از همكارم بخرم؟ يه كم هول شد و گفت اِ اينا جا موندن. منم فرنازو صدا كردم تا بياد ببرتشون.

بياييد فقط يه دقيقه فكر كنيم كه سالار شهيدان چرا سالار شهيدان شد و اصلاً فلسفه عاشورا چي هست. اين يه دقيقه به نظرم قدّ يه دهه هيئت رفتن و نوحه خوندن مي ارزه. اجر همتون با امام حسين.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

متروسواري با ويلچر دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 12:14
اينم از اون صحنه هايي بود كه دلم مي خواست ازش عكس بگيرم و نشد. يه آقايي كه مشكل حركتي داشت اما عصا نداشت و دستش رو به ديوار مي گرفت مي خواست از ايستگاه بياد بيرون. تا رسيد دم آسانسور هفت هشت تا خانمي كه اونجا بودن و حق خودشون مي دونستن كه با آسانسور برن، سوار هر دو آسانسور شدن و اون طفلك موند تا يه بار ديگه كابين بره و برگرده. بعد حالا جالب اينه كه بالاي آسانسور نوشته شده بود جهت استفاده ي معلولين!

بعد تازه ديروز هم ديدم دو تا آقايي كه عصاي سفيد دستشون بود و يه كيسه ي بزرگ و سنگين، دارن توي حياط مترو ميان كه سوار شن اما بارشون خيلي سنگين بود. هي به اين طرف و اون طرف نيگا كردم و ديدم همه دارن راه خودشون رو بدو بدو ميرن. وسايل و جنسام رو گذاشتم كنار شمشادها و رفتم كمكشون. اول تعارف كردن كه با اصرار من بالاخره يكيشون قبول كرد دوتايي كيسه رو ببريم. اونقدر سخت بود. اينكه من هواسم نبود كه اين بنده خدا نابيناست و هي اون بيچاره به اين طرف و اون طرف مي خورد. به گيت كه رسيديم ازم خواست به دوستش هم كمك كنم. وقتي برگشتم پيش اون بينوا هنوز هم هيشكي كمكش نكرده بود. ازش پرسيدم اينا چي هستن توي كيسه كه گفت كتابهاي مخصوص نابينايان هستش كه دارن براي دوستاشون مي برن. به گيت كه رسيدم آقاي مسئول گفت نميخواد كارت بزني و بيا رد شو كع گفتم وسايل خودم مونده. دويدم اونها رو آوردم و خودم رو به قطار رسوندم.

اين طفلكي هايي كه ويلچر دارن، معلول حركتي هستن يا روشندل، ببينين چي ميكشن موقع سوار شدن به مترو.

 

*ميخوام از يكي از دوستاي متروييم بخوام كه اون هم بياد و اينجا بنويسه. نظر شما چيه؟

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

از تونل تا زمين پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 11:29
-میگن دختره میره توی اینترنت و راجع به خودش و دستفروشیش می نویسه.

-حالا دختره داراست یا نداره؟

-چه می دونم والّا!

-لابد داراست كه كامپيوتر داره.

-چي شد راستي،مي خواستي براي ماني پلي استيشن خريدي؟

-اصغر ميگه الان موقع مدرسه است و نبايد...

....

اختلاف طبقاتي اينجا هم هست. وقتي راجع به تو حرف مي زنن و تو نمي توني وارد بحثشون بشي. گاهي نشستن و گوش دادن به حرفهاي باري به هر جهت خانمها رو دوست دارم. گاهي هم تنها نشستن روي صندليهاي زرد قسمت خواهرانه ي ايستگاهها رو. گاهي هم بدجور هوس هواي پاييز و بارون و رهايي به سرم مي زنه...


دوست خوبِ قديمي، به خدا كامنتا رو مي خونم. اما اين آقاي كافين نت مترويي انگار شك كرده بهم و مجبورم زودي بيام و برم. وگرنه خيلي دلم مي خواد جواب مهربوني تك تك شما رو بدم.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

بچه ها یکشنبه هفدهم آبان 1388 9:24
وقتی من وارد واگنی میشم که محمد حسن و طیبه توش هستن اموج شادی از وجود هز سه تامون بلند میشه. این دو تا خواهر برادر که حسابی کار می کنن تا بتونن خرج خونه شون رو دربیارن وقتی که منو می بینن وسایلاشون رو با خیال راحت میدن دست من و میرن پی بازی. بهشون میگم شما حق دارید بازی کنیدُ تا زمانی که من اینجام جنساتون رو براتون می فروشم. اونوقت اسپایدرمن های الکی رو پرت می کنم طرف شیشه ها و از پایین اومدن خنده دارشون  هی با هم می خندیم.

بچه هایی که کار می کنن خیلی طفلکی هستن..


ممنونم از همه ی دوستایی که بهم رای داده بودن و اونهایی که قسمت نشد توی جشن ببینمشون. آخه اونجور که دوستم تعریف کرد آقای مجری راست میگفته و توی مترو بودم.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

تو چلچراغ ِ سعادت فروز ِ بختِ مني! پنجشنبه نهم مهر 1388 12:4

تا حالا اينجا تبليغ نكرده ام. تا حالا دستم رو براي كمك خواستن زوركي به طرف كسي دراز نكرده ام حتي اگه خيلي احتياج داشته ام. تا حالا دروغ ننوشته ام، حتي اگر همه ي راست ها رو ننوشته باشم. اگر خدا بخواد و كمك كنه از اين به بعد هم همينجوري ادامه خواهم داد.

ايني هم كه الان مي نويسم رو هم به حسابِ تبليغ نگذاريد. به اين حساب بگذاريد كه يه آدم داره اداي دين ميكنه به يه راهنماي خوبِ زندگيش. چلچراغ توي بي دوست ترين دورانِ زندگيم، دوست ترينم بود. اونوقتايي كه 50تومني هاي به نظر كم ارزش رو ريز ريز جمع مي كردم تا آخر ِ هفته بشه و 250تومن رو بدم و بخرمش. اونوقتايي كه آرزوم بود مثل خيلياي ديگه شنبه خوب شنبه چلچراغ باشه، اما 5شنبه بود كه به زور مي تونستم بخرمش، اونم نه هميشه. اونوقتايي كه با خودم رويا مي بافتم كه يعني الان تو فلان صفحه اش چي نوشته.

بوفِ كور ِ نازنين!من از چلچراغ خيلي چيزا ياد گرفتم. حالا هم به احترام چلچراغ تمام قد مي ايستم؛ ولي بازم ترجيح ميدم يه دختر دستفروش ساده باشم مثلِ بقيه که کسی نمیشناسدش. چه فرقي ميكنه كه اسمم سپيده باشه يا سميه يا سارا؟ منم مثل بقيه دختراي مترو كار مي كنم و برام مهم اينه كه بقيه بدونن ماهايي كه هر روز از كنارشون رد ميشيم ربات نيستيم و آدميم. احساس داريم. گاهي دلمون پر از درده و گاهي هم شاديم. براي زنده بودن و زندگي كردن ارزش قائليم و تلاش مي كنيم.

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

فناوري نانو دوشنبه سی ام شهریور 1388 12:35
سالي كه پيش دانشگاهيم تموم شد و كنكور دادم يك راست رفتم توي يه كارگاه براي لحيم كاري و مونتاژ قطعات الكترونيكي. كار سختي بود با دستمزد پايين ولي من از ديدن ديودها و مقاومتها و خازن ها كلي كيف مي كردم. يه باري كه مهندس كارگاهمون داشت پايه هاي ميزهاي لحيم كاري رو هماهنگ ميكرد من براي بهتر شدن تعادل پايه ها بهش پيشنهاد يه راه بهتر رو دادم كه اهميت نداد. بعدش هم نمي دونم چي شد كه حرف به "نانو" كشيده شد كه ايشون ازم يه جور ِ عاقل اندر سفيهي پرسيد اصلاً تو ميدوني نانو يعني چي؟ گفتم خُب يعني ده به توان منفي نُه ديگه! مثل اينكه مثلاً بخوام جواب بدم h2o ميشه آب. خلاصه كه از اون موقع به بعد آقاي مهندشمون به من خيلي محبت نشون داد و بعدش هم كه دانشگاه قبول شدم تا چند وقت اونجا كار كردم (تابهمن كه برم دانشگاه و بعدش هم تابستون سال بعدش) و يه حقوق خوب بهم داد.

بعد حالا همينه كه هر وقت اين دستمالها و اسفنجهاي نانوفناوري شده رو مي خوام بفروشم همچين با جون و دل تبليغش رو مي كنم. هر كس هم كه ازم توضيح بخواد بي دريغ همه چيز رو بهش ميگم. اينكه اينها به هيچ ماده اي آغشته نيستن و براي پوست ضرري ندارن و تنها فرقشون توي ساختار مولكوليشونه و از اين حرفا.


كاش ميشد وسط قطار داد بزنم:كي مي دونه دلم برات يه نانو ذره شده يعني چي؟!؟

نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |

دست شوري! پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 15:55
من به زياد آب خوردن معروفم بين بچه ها. بعد هر كي مي بينه كه من دارم ميرم طرفش ميگه: واي! باز اين ميخواد بياد بگه "چند ديقه وسايلمو نگه ميداري تا من برم دستشوري" (همون دستشويي ديگه) آخه مي دونين كه، اون پايين مايينا گلاب به روتون جايي براي قضاي حاجت پيدا نميشه. حالا اين روزادوستام تا بهم ميرسن ميگن: خدايا شكرت كه ماه رمضون رو گذاشتي تا ما از دست اين يه نفر راحت بشيم
نوشته شده توسط دختر دست‌فروش مترو  | لینک ثابت |