تبليغاتX
یادداشت های دختر دستفروش مترو
پولیش ِ لب!!! شنبه سیزدهم تیر 1388 12:15
"پولیش ناخن رسید. کافیه یک بار امتحان کنید تا مشتری دائم بشید. اگر می خواهید به خاطر مشکلات وضو از برق ِ ناخن استفاده نکنید، پولیش ِ ناخن همون کار رو براتون انجام میده. اگر خواستید روی ناخنتون براتون امتحان میکنم. فقط هزار!"

خانم مسافر: خانم! میشه امتحان کنم.

اینجانب: بله حتماً....خوبه؟

خانم مسافر: واااای! چه خوب! عین ِ برقِ ناخن می مونه. میشه به جای برق لب هم استفاده کرد؟

اینجانب:

 

پی نوشت: ولی از من به شما نصیحت، این پولیش ها رو زیاد استفاده نکنید. ناخناتون پوست پوست میشه. از من گفتن!

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

انّ ربی رحیمٌ ودود دوشنبه هشتم تیر 1388 9:49
به هر نسیمی که از کنارم رد میشه مشکوکم...می ترسم بوی تو رو از من بدزده!

تهِ اون راهروی بلندِ متروی هفت تیر، وقتی ساعت"21 '۲۱:۲۱ است، لبخند خستگیم رو از خلوتی ِ مترو و  این پیله ی تنهایی م به لب میارم. به از صبح تا شبم فکر می کنم که از نا امیدی محض ِ صبحگاهی به امید و رضای شبانگاهی رسیدم. خدایا خیلی بزرگی.....

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

نه! اين قرارمون نبود! دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 17:57
من مي ترسم

من از مردمي كه منو به خاطر عشق به پرچم ِ كشورم دشمن ِ خودشون مي دونن، مي ترسم

من از آدمايي كه سبز ي دور ِ مُچم رو سبز لجني مي خونن و با نفرت بهم نيگا مي كنن، مي ترسم

من از اونايي كه تغيير مي خواستن و به هر دري مي زنن -هر دري!- تا به تغيير برسن، مي ترسم

من از بي طرفهايي كه توي واگنهاي مترو بهم زُل مي زنن تا يه كلمه از دهنم بشنون و عاقل اندر سفيه نيگام كنن، مي ترسم

من اين روزا از مردم مي ترسم

از نيگاشون فرار مي كنن

من از اين فرارا هم مي ترسم

من دلم ميخواد مردم همونايي باشن كه به هم اعتماد داشتن

من دلم تنگه براي روزاي آرامش

من گريه ام مياد اين روزا، زياد!

آخه چرا؟

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

آینه ی ذره بینی!!! یکشنبه دهم خرداد 1388 10:25
میگم: نسرین جان! آینه یا آینه است یا ذره بن. آخه آینه ی ذره بینی دیگه چه صیغه ایه؟

میگه: منظورم اینه که بزرگ نشون میده.

میگم: خئب این که میشه آینه ی مقعر!

میگه: واسه من ملالغتی بازی درنیار. اگه اینجوری نگم که متوجه نمیشن که!

میگم... نه، هیچی نمیگم. بی خیال میشم، با اینکه شنیدنِ هر روزه ی این عبارتِ "آینه ی ذره بینی" عذابم میده.

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

در جستجوي نمو... سه شنبه پنجم خرداد 1388 11:14
اين روزا گروهي ميريم. يعني چند نفري يك واگن رو دست ميگيريم (به اصطلاح خانماي همكارم ميگم) گروهي هم كه واگن رو گرفته هر كدوم يه چيز مي فروشه: لوازم آرايش، لباس زي، خوراكي و پاستيل و لواشك، بلوزاي مجلسي و... بعد اگر يكي يه چيزيش جا بمونه بايد گروهي بگرديم دنبال گروههاي ديگه. خُب چه ربطي به نمو داره؟ الان ميگم. آخه ديروزي بهنام توي يكي از واگنها جا موند. چن اون موقع پيش مامانش نبود و مامانش خيال ميكرد پيش نسرينه و نسرين هم (كه بازم همكارمونه) خيال ميكرد بهنام پيش مامانشه. خلاصه كه وقتي فهميديم بهنام كوچولو نيست و معلوم هم نبود توي كدوم ايستگاهه توي تموم ايستگاهها پخش شديم تا پيداش كنيم. از شانس همه مون هم ايرانسل داريم و توي مترو آنتن نميده...تا اينكه من رسيديم به ترمينال جنوب كه تلفنم با شماره مامان بهنام زنگ خورد. ديدم خود وروجكشه. ميگفت: شما كدوم خاله اي؟ گفتم كچايي بچه؟ همه جا رو داريم دنبالت مي گرديم. گفت كه داشته با موبال بازي ميكرده و يادش رفته پياده شه  و از اين حرفا. خلاصه كه به خير و خوشي نمو كوچولو رو به مامانش رسونديم و نفس راحتي كشيديم.

 

پ.ن: ممنون كه بهم باز شدن كافي نت هفت تير رو خبر داديد. البته خودم امروز فهميدم و وقتي اومدئم پيامهاي مهربونانه تون رو خوندم. ممنون

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

هستم و نيستم.... پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 10:48
من خيال نيستم

هستم و هنوز

معتقد به واژه ي زوال نيستم

حرفِ تازه اي به خاطرم نمي رسد

                     ور نه لال نيستم.

                                                          "محمدعلي بهمني"


پ.ن: سال نو رو با تاخير به مهمه ي دوستانم تبريك ميگم و از محبت هاي تك تك شما سپاسگزارم. براي ننوشتن هام دليلي بد تر از مشغول بودن هام ندارم. و اينكه بعد از برداشتنِ تلفن چندرسانه اي ِ مترو هفت تير، با تعطيلي ِ كافي نتش تير خلاص رو بهم زدن. كافي نتِ مترويي ِ ديگه اي سراغ ندارين؟

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

فیرین سایز! یکشنبه یازدهم اسفند 1387 15:51
میگم: من که امسال هیچی نمیخرم. مامانم میگه: برا شگونش هم که شده دوتا از این بلوز رنگی های فیرین سایز برا خودت و نرگس بیاری بد نیست. میگم: مامان! فیرین سایز نه! فری (free) سایز! تو رو خدا عین بی سوادا حرف نزن. ناسلامتی دیپلم داری ها. میگه: خب حالا ! همون فیری سایز.

.

.

.

بهار داره میاد. باید زودی دلم رو خونه تکونی کنم

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

کیسه های رنگی رنگی چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 14:42
از این کیسه های نایلونی سیاه که توی مترو ما رو تابلو میکنه خسته شدم.دلم رنگای شاد و شیطون میخواد. دلم میخواد به آدمایی که ازم خرید می کنن همش لبخند بزنم. ازشون انرژی بگیرم و بهشون انرژی بدم. زندگی رو باید آسون بگیری تا آسون بگذره...زندگی رو باید قشنگ ببینی تا قشنک بمونه.
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

... شنبه دوازدهم بهمن 1387 12:43
 

يكي بود ، يكي نبود

.

.

.

اون يكي كه نبود ، پدر بود...

 

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

هزار سال در این آرزو توانم بود (2) جمعه بیست و هفتم دی 1387 12:35
              زیباترین نامی که جاری بر زبان است

نام عزیز ِ مهدیِ صاحب زمان است


 

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

هزار سال در این آرزو توانم بود! یکشنبه بیست و دوم دی 1387 11:53

قطار می ایسته و پیاده میشم. جلوی در ایستاده ام و قطار حرکت می کنه. عکسم می افته توی شیشه ها و شیشه ها هی میخوان من رو با خودشون ببرن و نمی تونن. بعد ته دلم آرزو می کنم این حرکتِ قطار هزار سال طول بکشه. هزار سال طول بکشه و بعد...................ببینم که تو اون طرفِ ریل ایستادی.

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

غیر خدا هر چه هست... چهارشنبه یازدهم دی 1387 12:40

 

...هست "و غیره"

 

 

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

...چه شبِ دراز باشد! سه شنبه سوم دی 1387 11:32

دو روز بود که به خودم مرخصی داده بودم. اونقدر تنم درد ميكرد كه هيچ توان كار كردن نداشم. راستي شب يلدا بهتون خوش گذشت؟ براي من كه يك شب استثنايي بود. مجبور شدم به جاي مامانم برم سر كار. آخه شب يلدا قرار بود نامزد خواهرم با خانواده شون بيان و هديه بيارن. مامانم هم چون به خانمي كه توي خونه شون كار ميكنه قول داده بود كه براي شب يلدا حتماً براي كمك كردن بهش ميره، حسابي گير افتاده بود. من قبول كردم كه به جاي مامانم برم.

ساعت 3 بعدازظهر بود كه رفتم. يه خانم خيلي مسن در رو باز كرد كه موهاشو بيگودي پيچيده بود و كلي خنده ام گرفت. بعدش هم بهم گفت زودي حاضر بشم و اول هم براي تميز كردن خونه كه خيلي هم غير تميز نبود و در حد دستمال كشيدن ساده بود؛ فقط خونه ي خيلي بزرگي بود و هر جاش رو تميز مي كردي بازم تموم نميشد. بعد هم رفتيم سراغ ظرف و ظروف عتيقه اش و اونها رو در آورديم و شستمشون تا براي شب جلوي مهموناش استفاده كنه. تنها غذايي كه داشت مي پخت خوراك زبان بود كه داشتم از تعجب شاخ در مياوردم كه چرا چيز ديگه اي درست نكرده. شب كه از بيرون غذاها رو آوردن كلي به خنگي خودم خنديدم. از فسنجون و قرمه سبزي گرفته تا جوجه كباب و کباب بختیاری و كوفته و چند تا غذاي ديگه. نمي دونم بيست نفر آدم چطور مي خواستن اينهمه غذا رو بخورن.

وقتايي كه براي پذيرايي مي رفتم، خانم مسن صاحب خونه كه حسابي هم خوش تيپ كرده بود كلي پز ميداد از اينكه كارگر جوونِ دانشجو داره و مهموناش هم گمونم براي دلداري من مي گفتن كه يواش يواش داره اينجا هم مثل خارج ميشه. خودم هم قبلش براي اينكه بتونم برم كلي به خودم دلداري داده بودم. آخه نمي دونم كجا خونده بودم كه ريموند كارور هم قبل از اينكه كتابهاش چاپ بشه و معروف بشه توي رستوران ظرف مي شسته.

تا ساعت 8 كه مهمونا اومدن خيلي كارها سخت نبود. اما بعدش شلوغ پلوغ شد و كلي كار ريخت روي سرم و هي ظرف در مي اومد براي شستن. واي! الانم كه يادم مي افته تنم مي لرزه. واقعا خسته كننده و درد آور بود شستن اونهمه ظرف! يه صب تا شب راه رفتن توي مترو اينقدر خسته ام نميكنه.تازه وقتي گيلاس هاي مشروب مهموناشون براي شستن رسيد كه كم مونده بود عق بزنم.

ساعت دوازده و نيم شب بود كه كارها تموم شد و خانم مسنه كلي اصرار كرد كه شب رو اونجا بمونم كه حاضر نشدم. برام آژانس گرفت و اومدم خونه. براي اين يه شب كار كردن پونزده هزارتومن مزد گرفتم كه البته شش هزارتومن پول آژانس رو هم خانمه خودش داد.

الانه دستام پوست پوست شده و تنم درد میکنه...اما مهم نیست. طفلک مامانم که همیشه این کار رو انجام میده. خدایا کمکمون کن.

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

دل شکستن هنر نمی باشد! پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 16:35
شلوغی رو طاقت نیاوردم و زدم بیرون. الان این کافی نت مترو هفت تیر و این وبلاگ شاید مطمئن ترین پناهگاهم باشه . خیلی امروز شلوغ بود و همه ی خانم ها برای سوار شدن همین جور همیدیگه رو هل می دادن. یکی سرم داد کشید که این وسط تو چی میگی با این بساطتت؟ من جوابش رو ندادم اما اکرم خانم داد زد: چیه عزیزم؟ به این چی کار داری؟ بیا...بیا قلم دوش خودم! و همه ی خانم ها به اون خانمه خندیدن. اما ول کن نبود و جیغ و ویغی راه انداخت که نگو. منم ترجیح دادم تا دعوا نشده بزنم بیرون. الانم یه چیزی ته گلوم انگار گیر کرده. می دونم دیر یا زود باید از این کار دست بکشم اما...خب بی خیال! دلم نمیاد دوستانم رو ناراحت کنم. فقط کاش آدما حواسشون باشه وقتی با کسی حرف می زنن جدای از اینکه چه شغل و چه شرایطی داره، یه آدمه. یکی که دلش به تلنگری ممکنه بشکنه و دل شکستن گناه خیلی بزرگیه.


دو تا از ایستگاه ها برای ما بد جوری خطرناک شدن: شهید مدنی و خیام. وقتی قطار از این ایستگاهها رد میشه، اگه باری هم پیشم نباشه قلبم میاد توی دهنم.

ایستگاه دوست داشتنی من ایستگاه شوشه که قراره بعدش قطار از تونل دربیاد. وقتی وارد روشنایی میشه خیلی دلم آروم میگیره. یاد آیت الکرسی می افتم: یخرجهم من الظلمات الی النور. بعدش هم که ساختمان قدیمی چیت سازی معلوم میشه که هزارتا کلاغ روش نشستن و منظره ی عجیبیه. کاش یه دوربین داشتم!
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

عشق همه جا هست! دوشنبه یازدهم آذر 1387 12:32
جوراب پشمی های رنگی رنگی که می فروشم خیلی خوشگلن، اما ساق دستهای جدید رو خیلی بیشتر دوست دارم. خودم هم یه نارنجی-فسفریش رو دستم کرده ام. بعضی وقتا که بیشتر تبلیغشون می کنم با خودم میگم نکنه جورابها حسودیشون بشه. بعدش به این خیالبافیام یک عالمه با خودم می خندم.

راستی نازلی داره ازدواج میکنه. حجت هم توی ایستگاههای بی آر تی هستش. هر دوشون صبح ها توی ایستگاه می ایستن. عصرها نازلی میره خونه شون، اما حجت میره توی یه شرکت. نازلی نمیگه که توی شرکت چیکار میکنه، منم نمی پرسم. اونقدر این روزا ذوق داره که نگو. میگه دلش روشنه که در پناه خدا زندگی خوبی خواهند داشت، مخصوصاَ اینکه حالا حقوق ماهی 220 هزارتومنشون دو برابر میشه. 
با خودم میگم عشق همه جا هست...حتی توی ایستگاههای یخ زده ی اتوبوس. خدا جونم کمکشون کن زندگی خوبی داشته باشن.



من از این تبریکا شگفت زده شدم. نمی دونستم از چی حرف می زنید. حالا که رتبه ها رو دیدم منم می خوام به شما تبریک بگم. این رتبه مال شماست که می آیید و می خونید و به اینجا دل میدید.

 

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

شبیه مسافرا... سه شنبه پنجم آذر 1387 19:31
بُغ کرده و نشسته یه گوشه. بهش میگم: ناهار خوردی؟ میگه: نه، همه ی آدامسام رو ازم گرفتن. میگم: خب یه چچیز دیگه بفروش. میگه: فالهامم دیروز گرفتن. میگم: بریم برات غذا بخرم. میگه: برو بابا! شما پولدارا از حال و روز ما چه خبر دارین. میگم...نه نمیگم. نمیگم منم مثل خودتم دخترک...نه...از چشماش و دستاش خجالت میکشم.



امروز مجبور بودم برای یک کاری مث مسافر عادی از مترو استفاده کنم.به ÷لیسای مترو حق میدم که بخوان آرامش و نظم رو برقرار کنن. اما انصافاً اگر آدمی مثل من بخواد کار کنه و سرمایه ای نداشته باشه چطور می تونه؟ میگن بیایین غرفه های مترو رو بهتون اجاره بدیم. اما اجاره شون خدا تومنه آخه....

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

من، متكدّي؟ پنجشنبه سی ام آبان 1387 10:26

"مسافرين محترم! لطفاْ جهت داشتن فضایی آرام در محیط مترو از خریداری اجناس از دستفروشان و کمک به متکدیان خودداری فرمائید."

 

این عبارات که از بلندگوی ایستگاه ها پخش میشه عین پتک می خوره تو سرم. دلم ميگيره. یعنی من و دوستانم كه داريم كار مي كنيم با متکدی ها یکی هستیم؟

 

پ.ن: اوضاع خیلی روبه راه نیست. مجبورم کمتر بیام....

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

به عشق من شک نکن! دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 10:55

وقتي نگاهت به كبودي هاي روي بازوم خيره مي مونه و

بعدش ميري يه گوشه ميشيني و بغض مي كني

دلم ميخواد داد بزنم:

بابا جونم!

الهي كه من فدات بشم!

اين كبودي ها از اثرات اون كوله‌ي سنگينه

كه مجبورم هي بندازمش و هي درش بيارم

دختري كه تو بزرگ كردي

عاقل‌تر

و عاشق‌تر از اونه

كه به تو خيانت كنه.

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

راز شنبه بیست و پنجم آبان 1387 13:31

امروز دوستم نازلي (همون كه توي ايستگاه اتوبوس هاي BRT مي ايسته) با من اومده مترو. ديروز كه جمعه بوده و شيفت صبح رو بايد مي مونده، به خاطر يكي از خانم هاي خانه دار كه شيفت بعدازظهر بوده اما مهمون داشته، حاضر شده دو شيفت كار كنه و خلاصه كه امروز وقتش آزاده. از صبح كلي كمكم كرده و وقتايي هم كه اومده ام كافي نت، مونده توي ايستگاه مترو و وسايلم رو برام نگه داشته. اصلاً هم ازم نپرسيده كه كجا ميرم و چرا ميرم. ازش مي پرسم: فكر نمي كني من يه راز داشته باشم؟ دلت نميخواد رازم رو بدوني؟ ميگه: "اگر هم رازي داشته باشي مال خودته. به من كه بگيش ديگه راز نيست."

امروز فروش افتضاحه. نمي دونم به خاطر اينكه اول هفته است يا چي. اما هر چي هم تا الان فروش داشتم دادم پولِ كافي نت!

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

خوابم یا بیدارم؟! چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 11:9

دیروز صبح که نوشتم و رفتم تا شب همه اش مثل ماتم زده ها بودم. غصه ام بود که چرا نمی تونم بیام و نوشته هایی که برای من هستن رو بخونم. همینطوری تا شب گیج زدم و دور خودم چرخیدم. اعظم خانم میگفت امروز عین عاشقایی. نکنه عاشق شدی؟ گفتم آره چه جووووووووووووووورم! راستش امروز صبح زودتر اومدم که بنویسم (و از شما چه پنهوون کلی هم ذوق کنم) اما خب موردی پیش اومد و مجبور شدم دیرتر بنویسم. موردش هم ان شاالله خیره. یعنی ممکنه به لطف دوستی که نمیخواد اسمش گفته بشه بتونم بیشتر بنویسم و به کامنتها هم جواب بدم. از مرتضی عزیز هم تشکر می کنم که حسابی این چند روز خجالتم داده.

راستی دیروز که تمبر هندی توی دستم بود یه خانمی گفت: آخ کنار گوشم تیر کشید! و با هم یه عالمه خندیدیم. نمی دونم ایشون برای چی می خندید ولی برای من یادآوری خوبی از اینجا بود.

 

بعداً: خيلي نگرانم. احساس مسئوليت زيادي دارم.

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

عاشق تمبر هندي‌ام! سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 8:50

دو سه روزه یکی از بچه ها (بچه ها که میگم یه خانم ۴۵ ساله است) از طریق شوهرش تونسته یه بار تمبر هندی بیاره. آخ آخ! ازش حرف هم که می زنم، این کنار گوشم تیر میکشه و بزاق دهنم زیاد میشه. يه كم توي دستمون سنگيني مي كنه، اما آی می خرن این تمبر هندی ها رو! انصافاً هم خوشمزه است. به اعظم خانم گفتم نكنه يه وقت يه خانم حامله اي توي مترو باشه و دلش بخواد، يا اصلاً يكي بخواد و پول نداشته باشه بخره. مديون ميشيم ها. اعظم خانم هم مثل شير چند تا از بسته ها رو باز كرد و داد دستمون و گفت: بسم الله! هم بفروشيد، هم به همه هم تعارف كنيد. خودتون ولي زياد نخوريدا! يه وقت دل پيچه ميگيريد و از كار و كاسبي مي افتيد.

 

بعداً: اول پُستم رو نوشتم و بعد رفتم سراغ كامنت ها و وااااااااااااااي! اينجا چه خبره؟ داره اشكم در مياد. يعني اينهمه دوست پيدا كرده ام؟ مي دونم كه كار خداست و بعد دوستاي خوبي كه از سر مهربوني و صفاي دلشون براي من دعا كردن. دلم ميخواست مي تونستم پاسخ محبت تك تك شما رو بدم اما وسايلم رو دادم دست يكي از بچه ها و اومدم كافي نت و گفتم زود برميگردم. از همه تون ممنون. امروز روزم رو ساختيد. اشكام در اختيار خودم نيست...

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

... یکشنبه نوزدهم آبان 1387 9:52
مرتضی جان، ناهيد جان، مهدي عباسي عزيز، مترسك دوست داشتني، صيد قزل آلاي مهربون، فواد جان، مامان سارا، كامران جان و همه ي اونايي كه بهم لطف داريد، نمي دونم در جواب محبتهاي شما چي بايد بگم. اشكم در اومده و حتي...

خدايا ممنون كه توي اين دنياي سخت، دوستاي خوبي بهم دادي كه تحمل سختي ها رو برام آسون كنن. خدايا ممنون.

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

آتش، فرشته ی نجات پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 10:46

پريروزا بود كه داشتم با كوله‌ي سنگينم و بار و بنديلم توي ايستگاه مترو هفت تير مي چرخيدم تا برسم به قسمت واگن خانوما. يك دفعه اين مامور بداخلاقه‌ي ايستگاه بهم گير داد و خواست بارم رو بگيره. داشتم سكته مي كردم. اگه مي گرفت بدبخت مي شدم. يكهو قطار واردِ ايستگاه شد و من داد زدم: آتيش! مامور بداخلاقه يه نگاهِ عاقل اندر سفيه كرد بهم؛ گفتم به خدا آتيش بود بالاي واگن دومي. نگاهش رو برگردوند و ديد كه راست ميگم و زودي دويد به اون سمت و من رو يادش رفت. بارهاي من هم جون سالم به در بردن. البته آتش سوزي خطرناكي نبود و در حد اتصالي سيم ها بود. اما بعدش بوي خيلي بدي توي ايستگاه پيچيد. دو نفر هم توي ايستگاه بودن كه خارجي بودن و به گمونم روسي. ايراني ِ همراهشون بهم گفت: مي بيني تو رو خدا؟ پاك آبرومون پيش اينا رفت! 

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

شرمنده ام! سه شنبه چهاردهم آبان 1387 12:31
باور کنید برای اینجا نوشتن و خوندن کامنتهای مهربانانه ی شما دلم پر پر میزنه.

اما اینم باور کنید که این روزا خیلی برام سخته وارد شدن و موندن در دنای مجازی.

از لطف های شما سپاسگزارم. امیدورام شرایط بهتر بشه تا بتونم بیام و کامنت های شما رو و محبت هاتون رو جواب بدم.

عجالتاً اين بي پاسخي ها رو بي ادبي و جسارت تلقي نكنيد دوستان مهربون

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

عجب! شنبه یازدهم آبان 1387 9:11
جنسهام دستِ مسافراست و ميرم يه طرف ديگه تا به اونها هم جوراباي جديد رو نشون بدم. دارم از کنار دو تا خانم جوون رد میشم که یکهو می شنوم:

خانم اولی: خیلی خوش گذشتا.

خانم دومی: چقدرم با شوهر من گرم گرفته بودي! 

خانم اولی: من؟ چی؟ یعنی...

 

دلم سوخت. خانم اولی حسابی به تته پته افتاده بود؛ خانم دومي اما خيلي جدّي و رُك اون حرف رو زد.

 

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

از این و اون نیست...از ماست که بر ماست چهارشنبه هشتم آبان 1387 21:10
 

اگه اجازه میدیم هر تحقیری و ترحمی برامون صورت بگیره، تقصير ديگرون نيست...

خودمون اجازه اش رو صادر كرديم.

نه؟!

 

 

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

جا خالی می دهیم... سه شنبه هفتم آبان 1387 20:9
امروز یکی توی مترو به اشرف میگه: شما وبلاگ می نویسی؟

اشرف میگه:چی چی لاگ؟

من زودی از یکی از درا پیاده میشم.

مشهور بودم خبر نداشتم ها!

 

 

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

ای صدای هر سازم... یکشنبه پنجم آبان 1387 20:56

خیلی وقته که ننوشته ام؛ سرم حسابی شلوغ بود. قسط های بابام عقب افتاده بود و وقتِ سر خاروندن نداشتم. بالاخره به فروختنِ جوراب راضي شدم. يعني چيز بهتري نبود. حالا كه پاييزه و هوا داره سرد ميشه، استقبال خوبه. تازگيا يه دوستِ خوب هم پيدا كرده ام. البته همكارم نيست. نازلي توي ايستگاه اتوبوس مي ايسته. توي خط هاي بي آر تي. دختر خيلي گليه. ازش بيشتر خواهم نوشت...

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

هنوز... دوشنبه پانزدهم مهر 1387 11:56
 

هنوز بهم بار ِ ثابت نميدن.

اشرف ميگه: كله شقي كردي فروش لباس زير رو قبول نكردي.

ميگم: اين يكي از معدود افتخارات زندگيمه!

 

 

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

شنبه سیزدهم مهر 1387 9:1
آب و هوای چهره هامان به میزان فروش بستگی دارد

فروش که خوب باشد

در هزارتوهای مترو به هم لبخند می زنیم

و گاهی به یک جُك بي مزه دل غشه مي گيريم

بد كه باشد

روي صندلي ها وا مي رويم

و گاه جواب سلام ديگران را

فقط با سر تكان دادن...

تا كي اينگونه خواهد بود؟؟؟

 

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |