من مي ترسم
من از مردمي كه منو به خاطر عشق به پرچم ِ كشورم دشمن ِ خودشون مي دونن، مي ترسم
من از آدمايي كه سبز ي دور ِ مُچم رو سبز لجني مي خونن و با نفرت بهم نيگا مي كنن، مي ترسم
من از اونايي كه تغيير مي خواستن و به هر دري مي زنن -هر دري!- تا به تغيير برسن، مي ترسم
من از بي طرفهايي كه توي واگنهاي مترو بهم زُل مي زنن تا يه كلمه از دهنم بشنون و عاقل اندر سفيه نيگام كنن، مي ترسم
من اين روزا از مردم مي ترسم
از نيگاشون فرار مي كنن
من از اين فرارا هم مي ترسم
من دلم ميخواد مردم همونايي باشن كه به هم اعتماد داشتن
من دلم تنگه براي روزاي آرامش
من گريه ام مياد اين روزا، زياد!
آخه چرا؟
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو
|
لینک ثابت |
میگم: نسرین جان! آینه یا آینه است یا ذره بن. آخه آینه ی ذره بینی دیگه چه صیغه ایه؟
میگه: منظورم اینه که بزرگ نشون میده.
میگم: خئب این که میشه آینه ی مقعر!
میگه: واسه من ملالغتی بازی درنیار. اگه اینجوری نگم که متوجه نمیشن که!
میگم... نه، هیچی نمیگم. بی خیال میشم، با اینکه شنیدنِ هر روزه ی این عبارتِ "آینه ی ذره بینی" عذابم میده.
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو
|
لینک ثابت |
اين روزا گروهي ميريم. يعني چند نفري يك واگن رو دست ميگيريم (به اصطلاح خانماي همكارم ميگم) گروهي هم كه واگن رو گرفته هر كدوم يه چيز مي فروشه: لوازم آرايش، لباس زي، خوراكي و پاستيل و لواشك، بلوزاي مجلسي و... بعد اگر يكي يه چيزيش جا بمونه بايد گروهي بگرديم دنبال گروههاي ديگه. خُب چه ربطي به نمو داره؟ الان ميگم. آخه ديروزي بهنام توي يكي از واگنها جا موند. چن اون موقع پيش مامانش نبود و مامانش خيال ميكرد پيش نسرينه و نسرين هم (كه بازم همكارمونه) خيال ميكرد بهنام پيش مامانشه. خلاصه كه وقتي فهميديم بهنام كوچولو نيست و معلوم هم نبود توي كدوم ايستگاهه توي تموم ايستگاهها پخش شديم تا پيداش كنيم. از شانس همه مون هم ايرانسل داريم و توي مترو آنتن نميده...تا اينكه من رسيديم به ترمينال جنوب كه تلفنم با شماره مامان بهنام زنگ خورد. ديدم خود وروجكشه. ميگفت: شما كدوم خاله اي؟ گفتم كچايي بچه؟ همه جا رو داريم دنبالت مي گرديم. گفت كه داشته با موبال بازي ميكرده و يادش رفته پياده شه و از اين حرفا. خلاصه كه به خير و خوشي نمو كوچولو رو به مامانش رسونديم و نفس راحتي كشيديم.
پ.ن: ممنون كه بهم باز شدن كافي نت هفت تير رو خبر داديد. البته خودم امروز فهميدم و وقتي اومدئم پيامهاي مهربونانه تون رو خوندم. ممنون
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو
|
لینک ثابت |