تبليغاتX
یادداشت های دختر دستفروش مترو
تو عاشق می شوی من عاشق تر چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 13:20
عطش، تابستان و من

گنجشکی کوچک که به جرعه آبی خوشنودم

و به ریزه نانی راضی

احساس خوشبختی ابدی با من است

پرواز،

رازی است که در من نخواهد مرد

دنیا بالهای من است

 

 

کتابِ "تو عاشق می شوی من عاشق تر"از "رویا مصطفی زاده" رو چند روز پیش یه خانمی بهم پیشنهاد داد تا توی مترو بفروشم و با خودم فکر کردم که چه کاری بهتر از این. اما شرط کردم که اول باید بخونمش. راستش چند تا شعر خوب داره اما هنوز مرددم. نظر شما چیه؟  به نظرم کتابفروشی واقعا کار خوبی هستش. اصلا دلم میخواد یه روزی یه غرفه کتابفروشی بزنم.

این هم پشتِ جلد کتاب نوشته:

وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....

راستی من همش داشتم از فضولی می مردم که ایا این مجموعه شهر مال خود خانومس یا نه. پرسیدم ولی جواب نداد

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

پولیش ِ لب!!! شنبه سیزدهم تیر 1388 12:15
"پولیش ناخن رسید. کافیه یک بار امتحان کنید تا مشتری دائم بشید. اگر می خواهید به خاطر مشکلات وضو از برق ِ ناخن استفاده نکنید، پولیش ِ ناخن همون کار رو براتون انجام میده. اگر خواستید روی ناخنتون براتون امتحان میکنم. فقط هزار!"

خانم مسافر: خانم! میشه امتحان کنم.

اینجانب: بله حتماً....خوبه؟

خانم مسافر: واااای! چه خوب! عین ِ برقِ ناخن می مونه. میشه به جای برق لب هم استفاده کرد؟

اینجانب:

 

پی نوشت: ولی از من به شما نصیحت، این پولیش ها رو زیاد استفاده نکنید. ناخناتون پوست پوست میشه. از من گفتن!

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

انّ ربی رحیمٌ ودود دوشنبه هشتم تیر 1388 9:49
به هر نسیمی که از کنارم رد میشه مشکوکم...می ترسم بوی تو رو از من بدزده!

تهِ اون راهروی بلندِ متروی هفت تیر، وقتی ساعت"21 '۲۱:۲۱ است، لبخند خستگیم رو از خلوتی ِ مترو و  این پیله ی تنهایی م به لب میارم. به از صبح تا شبم فکر می کنم که از نا امیدی محض ِ صبحگاهی به امید و رضای شبانگاهی رسیدم. خدایا خیلی بزرگی.....

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |