تبليغاتX
یادداشت های دختر دستفروش مترو
فناوري نانو دوشنبه سی ام شهریور 1388 12:35
سالي كه پيش دانشگاهيم تموم شد و كنكور دادم يك راست رفتم توي يه كارگاه براي لحيم كاري و مونتاژ قطعات الكترونيكي. كار سختي بود با دستمزد پايين ولي من از ديدن ديودها و مقاومتها و خازن ها كلي كيف مي كردم. يه باري كه مهندس كارگاهمون داشت پايه هاي ميزهاي لحيم كاري رو هماهنگ ميكرد من براي بهتر شدن تعادل پايه ها بهش پيشنهاد يه راه بهتر رو دادم كه اهميت نداد. بعدش هم نمي دونم چي شد كه حرف به "نانو" كشيده شد كه ايشون ازم يه جور ِ عاقل اندر سفيهي پرسيد اصلاً تو ميدوني نانو يعني چي؟ گفتم خُب يعني ده به توان منفي نُه ديگه! مثل اينكه مثلاً بخوام جواب بدم h2o ميشه آب. خلاصه كه از اون موقع به بعد آقاي مهندشمون به من خيلي محبت نشون داد و بعدش هم كه دانشگاه قبول شدم تا چند وقت اونجا كار كردم (تابهمن كه برم دانشگاه و بعدش هم تابستون سال بعدش) و يه حقوق خوب بهم داد.

بعد حالا همينه كه هر وقت اين دستمالها و اسفنجهاي نانوفناوري شده رو مي خوام بفروشم همچين با جون و دل تبليغش رو مي كنم. هر كس هم كه ازم توضيح بخواد بي دريغ همه چيز رو بهش ميگم. اينكه اينها به هيچ ماده اي آغشته نيستن و براي پوست ضرري ندارن و تنها فرقشون توي ساختار مولكوليشونه و از اين حرفا.


كاش ميشد وسط قطار داد بزنم:كي مي دونه دلم برات يه نانو ذره شده يعني چي؟!؟

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

دست شوري! پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 15:55
من به زياد آب خوردن معروفم بين بچه ها. بعد هر كي مي بينه كه من دارم ميرم طرفش ميگه: واي! باز اين ميخواد بياد بگه "چند ديقه وسايلمو نگه ميداري تا من برم دستشوري" (همون دستشويي ديگه) آخه مي دونين كه، اون پايين مايينا گلاب به روتون جايي براي قضاي حاجت پيدا نميشه. حالا اين روزادوستام تا بهم ميرسن ميگن: خدايا شكرت كه ماه رمضون رو گذاشتي تا ما از دست اين يه نفر راحت بشيم
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |