تبليغاتX
یادداشت های دختر دستفروش مترو
از تونل تا زمين پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 11:29
-میگن دختره میره توی اینترنت و راجع به خودش و دستفروشیش می نویسه.

-حالا دختره داراست یا نداره؟

-چه می دونم والّا!

-لابد داراست كه كامپيوتر داره.

-چي شد راستي،مي خواستي براي ماني پلي استيشن خريدي؟

-اصغر ميگه الان موقع مدرسه است و نبايد...

....

اختلاف طبقاتي اينجا هم هست. وقتي راجع به تو حرف مي زنن و تو نمي توني وارد بحثشون بشي. گاهي نشستن و گوش دادن به حرفهاي باري به هر جهت خانمها رو دوست دارم. گاهي هم تنها نشستن روي صندليهاي زرد قسمت خواهرانه ي ايستگاهها رو. گاهي هم بدجور هوس هواي پاييز و بارون و رهايي به سرم مي زنه...


دوست خوبِ قديمي، به خدا كامنتا رو مي خونم. اما اين آقاي كافين نت مترويي انگار شك كرده بهم و مجبورم زودي بيام و برم. وگرنه خيلي دلم مي خواد جواب مهربوني تك تك شما رو بدم.

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |

بچه ها یکشنبه هفدهم آبان 1388 9:24
وقتی من وارد واگنی میشم که محمد حسن و طیبه توش هستن اموج شادی از وجود هز سه تامون بلند میشه. این دو تا خواهر برادر که حسابی کار می کنن تا بتونن خرج خونه شون رو دربیارن وقتی که منو می بینن وسایلاشون رو با خیال راحت میدن دست من و میرن پی بازی. بهشون میگم شما حق دارید بازی کنیدُ تا زمانی که من اینجام جنساتون رو براتون می فروشم. اونوقت اسپایدرمن های الکی رو پرت می کنم طرف شیشه ها و از پایین اومدن خنده دارشون  هی با هم می خندیم.

بچه هایی که کار می کنن خیلی طفلکی هستن..


ممنونم از همه ی دوستایی که بهم رای داده بودن و اونهایی که قسمت نشد توی جشن ببینمشون. آخه اونجور که دوستم تعریف کرد آقای مجری راست میگفته و توی مترو بودم.

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |