یادداشت های دختر دستفروش مترو
آتش، فرشته ی نجات
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 10:46
پريروزا بود كه داشتم با كولهي سنگينم و بار و بنديلم توي ايستگاه مترو هفت تير مي چرخيدم تا برسم به قسمت واگن خانوما. يك دفعه اين مامور بداخلاقهي ايستگاه بهم گير داد و خواست بارم رو بگيره. داشتم سكته مي كردم. اگه مي گرفت بدبخت مي شدم. يكهو قطار واردِ ايستگاه شد و من داد زدم: آتيش! مامور بداخلاقه يه نگاهِ عاقل اندر سفيه كرد بهم؛ گفتم به خدا آتيش بود بالاي واگن دومي. نگاهش رو برگردوند و ديد كه راست ميگم و زودي دويد به اون سمت و من رو يادش رفت. بارهاي من هم جون سالم به در بردن. البته آتش سوزي خطرناكي نبود و در حد اتصالي سيم ها بود. اما بعدش بوي خيلي بدي توي ايستگاه پيچيد. دو نفر هم توي ايستگاه بودن كه خارجي بودن و به گمونم روسي. ايراني ِ همراهشون بهم گفت: مي بيني تو رو خدا؟ پاك آبرومون پيش اينا رفت!
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو
| لینک ثابت |
