دو سه روزه یکی از بچه ها (بچه ها که میگم یه خانم ۴۵ ساله است) از طریق شوهرش تونسته یه بار تمبر هندی بیاره. آخ آخ! ازش حرف هم که می زنم، این کنار گوشم تیر میکشه و بزاق دهنم زیاد میشه. يه كم توي دستمون سنگيني مي كنه، اما آی می خرن این تمبر هندی ها رو! انصافاً هم خوشمزه است. به اعظم خانم گفتم نكنه يه وقت يه خانم حامله اي توي مترو باشه و دلش بخواد، يا اصلاً يكي بخواد و پول نداشته باشه بخره. مديون ميشيم ها. اعظم خانم هم مثل شير چند تا از بسته ها رو باز كرد و داد دستمون و گفت: بسم الله! هم بفروشيد، هم به همه هم تعارف كنيد.
خودتون ولي زياد نخوريدا! يه وقت دل پيچه ميگيريد و از كار و كاسبي مي افتيد.![]()
بعداً: اول پُستم رو نوشتم و بعد رفتم سراغ كامنت ها و وااااااااااااااي! اينجا چه خبره؟ داره اشكم در مياد. يعني اينهمه دوست پيدا كرده ام؟ مي دونم كه كار خداست و بعد دوستاي خوبي كه از سر مهربوني و صفاي دلشون براي من دعا كردن. دلم ميخواست مي تونستم پاسخ محبت تك تك شما رو بدم اما وسايلم رو دادم دست يكي از بچه ها و اومدم كافي نت و گفتم زود برميگردم. از همه تون ممنون. امروز روزم رو ساختيد. اشكام در اختيار خودم نيست...
