دیروز صبح که نوشتم و رفتم تا شب همه اش مثل ماتم زده ها بودم. غصه ام بود که چرا نمی تونم بیام و نوشته هایی که برای من هستن رو بخونم. همینطوری تا شب گیج زدم و دور خودم چرخیدم. اعظم خانم میگفت امروز عین عاشقایی. نکنه عاشق شدی؟ گفتم آره چه جووووووووووووووورم! راستش امروز صبح زودتر اومدم که بنویسم (و از شما چه پنهوون کلی هم ذوق کنم) اما خب موردی پیش اومد و مجبور شدم دیرتر بنویسم. موردش هم ان شاالله خیره. یعنی ممکنه به لطف دوستی که نمیخواد اسمش گفته بشه بتونم بیشتر بنویسم و به کامنتها هم جواب بدم. از مرتضی عزیز هم تشکر می کنم که حسابی این چند روز خجالتم داده.
راستی دیروز که تمبر هندی توی دستم بود یه خانمی گفت: آخ کنار گوشم تیر کشید! و با هم یه عالمه خندیدیم. نمی دونم ایشون برای چی می خندید ولی برای من یادآوری خوبی از اینجا بود.
بعداً: خيلي نگرانم. احساس مسئوليت زيادي دارم.