یادداشت های دختر دستفروش مترو
راز
شنبه بیست و پنجم آبان 1387 13:31
امروز دوستم نازلي (همون كه توي ايستگاه اتوبوس هاي BRT مي ايسته) با من اومده مترو. ديروز كه جمعه بوده و شيفت صبح رو بايد مي مونده، به خاطر يكي از خانم هاي خانه دار كه شيفت بعدازظهر بوده اما مهمون داشته، حاضر شده دو شيفت كار كنه و خلاصه كه امروز وقتش آزاده. از صبح كلي كمكم كرده و وقتايي هم كه اومده ام كافي نت، مونده توي ايستگاه مترو و وسايلم رو برام نگه داشته. اصلاً هم ازم نپرسيده كه كجا ميرم و چرا ميرم. ازش مي پرسم: فكر نمي كني من يه راز داشته باشم؟ دلت نميخواد رازم رو بدوني؟ ميگه: "اگر هم رازي داشته باشي مال خودته. به من كه بگيش ديگه راز نيست."
امروز فروش افتضاحه. نمي دونم به خاطر اينكه اول هفته است يا چي. اما هر چي هم تا الان فروش داشتم دادم پولِ كافي نت! ![]()
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو
| لینک ثابت |
