یادداشت های دختر دستفروش مترو
عشق همه جا هست!
دوشنبه یازدهم آذر 1387 12:32
جوراب پشمی های رنگی رنگی که می فروشم خیلی خوشگلن، اما ساق دستهای جدید رو خیلی بیشتر دوست دارم. خودم هم یه نارنجی-فسفریش رو دستم کرده ام. بعضی وقتا که بیشتر تبلیغشون می کنم با خودم میگم نکنه جورابها حسودیشون بشه. بعدش به این خیالبافیام یک عالمه با خودم می خندم.
من از این تبریکا شگفت زده شدم. نمی دونستم از چی حرف می زنید. حالا که رتبه ها رو دیدم منم می خوام به شما تبریک بگم. این رتبه مال شماست که می آیید و می خونید و به اینجا دل میدید.
راستی نازلی داره ازدواج میکنه. حجت هم توی ایستگاههای بی آر تی هستش. هر دوشون صبح ها توی ایستگاه می ایستن. عصرها نازلی میره خونه شون، اما حجت میره توی یه شرکت. نازلی نمیگه که توی شرکت چیکار میکنه، منم نمی پرسم. اونقدر این روزا ذوق داره که نگو. میگه دلش روشنه که در پناه خدا زندگی خوبی خواهند داشت، مخصوصاَ اینکه حالا حقوق ماهی 220 هزارتومنشون دو برابر میشه.
با خودم میگم عشق همه جا هست...حتی توی ایستگاههای یخ زده ی اتوبوس. خدا جونم کمکشون کن زندگی خوبی داشته باشن.
من از این تبریکا شگفت زده شدم. نمی دونستم از چی حرف می زنید. حالا که رتبه ها رو دیدم منم می خوام به شما تبریک بگم. این رتبه مال شماست که می آیید و می خونید و به اینجا دل میدید.
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو
| لینک ثابت |
