یادداشت های دختر دستفروش مترو
نه! اين قرارمون نبود!
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 17:57
من مي ترسم
من از مردمي كه منو به خاطر عشق به پرچم ِ كشورم دشمن ِ خودشون مي دونن، مي ترسم
من از آدمايي كه سبز ي دور ِ مُچم رو سبز لجني مي خونن و با نفرت بهم نيگا مي كنن، مي ترسم
من از اونايي كه تغيير مي خواستن و به هر دري مي زنن -هر دري!- تا به تغيير برسن، مي ترسم
من از بي طرفهايي كه توي واگنهاي مترو بهم زُل مي زنن تا يه كلمه از دهنم بشنون و عاقل اندر سفيه نيگام كنن، مي ترسم
من اين روزا از مردم مي ترسم
از نيگاشون فرار مي كنن
من از اين فرارا هم مي ترسم
من دلم ميخواد مردم همونايي باشن كه به هم اعتماد داشتن
من دلم تنگه براي روزاي آرامش
من گريه ام مياد اين روزا، زياد!
آخه چرا؟![]()
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو
| لینک ثابت |
