تبليغاتX
یادداشت های دختر دستفروش مترو - انّ ربی رحیمٌ ودود
انّ ربی رحیمٌ ودود دوشنبه هشتم تیر 1388 9:49
به هر نسیمی که از کنارم رد میشه مشکوکم...می ترسم بوی تو رو از من بدزده!

تهِ اون راهروی بلندِ متروی هفت تیر، وقتی ساعت"21 '۲۱:۲۱ است، لبخند خستگیم رو از خلوتی ِ مترو و  این پیله ی تنهایی م به لب میارم. به از صبح تا شبم فکر می کنم که از نا امیدی محض ِ صبحگاهی به امید و رضای شبانگاهی رسیدم. خدایا خیلی بزرگی.....

نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو  | لینک ثابت |