<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت های دختر دستفروش مترو</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 09:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشيد</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>داشتم جنسهام رو تبليغ مي كردم كه ديدم يه خانمه چند تا لباس زير از فرناز گرفت تا نيگا كنه. من همين جوري حرف مي زدم و تبليغ مي كردم و زيرچشمي خانمه رو نيگا مي كردم كه ديدم موقع پس دادن اونا يه شورت و سوتين رو زير دستش نگه داشت و نداد. منتظر بودم پولش رو حساب كنه كه نكرد. لجم گرفته بود. آخه مسلمون! اگه تو مي دونستي اين فرناز بيچاره غير از خرج عمل باباش بايد پول كرايه خونه شون رو هم جور كنه و قسطهاي عقب افتاده شون رو هم بتونه جبران كنه اونوقت بازم دلت مي اومد هميچين كاري بكني؟ ديدم هيچ كاري نميشه كرد. رفتم نزديك خانمه و دست زدم به لباس زيرها و گفتم جنسشون خوبه كه منم از همكارم بخرم؟ يه كم هول شد و گفت اِ اينا جا موندن. منم فرنازو صدا كردم تا بياد ببرتشون. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بياييد فقط يه دقيقه فكر كنيم كه سالار شهيدان چرا سالار شهيدان شد و اصلاً فلسفه عاشورا چي هست. اين يه دقيقه به نظرم قدّ يه دهه هيئت رفتن و نوحه خوندن مي ارزه. اجر همتون با امام حسين.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoshemetro&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متروسواري با ويلچر</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>اينم از اون صحنه هايي بود كه دلم مي خواست ازش عكس بگيرم و نشد. يه آقايي كه مشكل حركتي داشت اما عصا نداشت و دستش رو به ديوار مي گرفت مي خواست از ايستگاه بياد بيرون. تا رسيد دم آسانسور هفت هشت تا خانمي كه اونجا بودن و حق خودشون مي دونستن كه با آسانسور برن، سوار هر دو آسانسور شدن و اون طفلك موند تا يه بار ديگه كابين بره و برگرده. بعد حالا جالب اينه كه بالاي آسانسور نوشته شده بود جهت استفاده ي معلولين!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد تازه ديروز هم ديدم دو تا آقايي كه عصاي سفيد دستشون بود و يه كيسه ي بزرگ و سنگين، دارن توي حياط مترو ميان كه سوار شن اما بارشون خيلي سنگين بود. هي به اين طرف و اون طرف نيگا كردم و ديدم همه دارن راه خودشون رو بدو بدو ميرن. وسايل و جنسام رو گذاشتم كنار شمشادها و رفتم كمكشون. اول تعارف كردن كه با اصرار من بالاخره يكيشون قبول كرد دوتايي كيسه رو ببريم. اونقدر سخت بود. اينكه من هواسم نبود كه اين بنده خدا نابيناست و هي اون بيچاره به اين طرف و اون طرف مي خورد. به گيت كه رسيديم ازم خواست به دوستش هم كمك كنم. وقتي برگشتم پيش اون بينوا هنوز هم هيشكي كمكش نكرده بود. ازش پرسيدم اينا چي هستن توي كيسه كه گفت كتابهاي مخصوص نابينايان هستش كه دارن براي دوستاشون مي برن. به گيت كه رسيدم آقاي مسئول گفت نميخواد كارت بزني و بيا رد شو كع گفتم وسايل خودم مونده. دويدم اونها رو آوردم و خودم رو به قطار رسوندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين طفلكي هايي كه ويلچر دارن، معلول حركتي هستن يا روشندل، ببينين چي ميكشن موقع سوار شدن به مترو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;*ميخوام از يكي از دوستاي متروييم بخوام كه اون هم بياد و اينجا بنويسه. نظر شما چيه؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 08:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoshemetro&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از تونل تا زمين</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>-میگن دختره میره توی اینترنت و راجع به خودش و دستفروشیش می نویسه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-حالا دختره داراست یا نداره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-چه می دونم والّا! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-لابد داراست كه كامپيوتر داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-چي شد راستي،مي خواستي براي ماني پلي استيشن خريدي؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-اصغر ميگه الان موقع مدرسه است و نبايد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اختلاف طبقاتي اينجا هم هست. وقتي راجع به تو حرف مي زنن و تو نمي توني وارد بحثشون بشي. گاهي نشستن و گوش دادن به حرفهاي باري به هر جهت خانمها رو دوست دارم. گاهي هم تنها نشستن روي صندليهاي زرد قسمت خواهرانه ي ايستگاهها رو. گاهي هم بدجور هوس هواي پاييز و بارون و رهايي به سرم مي زنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست خوبِ قديمي، به خدا كامنتا رو مي خونم. اما اين آقاي كافين نت مترويي انگار شك كرده بهم و مجبورم زودي بيام و برم. وگرنه خيلي دلم مي خواد جواب مهربوني تك تك شما رو بدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 07:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoshemetro&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه ها</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>وقتی من وارد واگنی میشم که محمد حسن و طیبه توش هستن اموج شادی از وجود هز سه تامون بلند میشه. این دو تا خواهر برادر که حسابی کار می کنن تا بتونن خرج خونه شون رو دربیارن وقتی که منو می بینن وسایلاشون رو با خیال راحت میدن دست من و میرن پی بازی. بهشون میگم شما حق دارید بازی کنیدُ تا زمانی که من اینجام جنساتون رو براتون می فروشم. اونوقت اسپایدرمن های الکی رو پرت می کنم طرف شیشه ها و از پایین اومدن خنده دارشون  هی با هم می خندیم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه هایی که کار می کنن خیلی طفلکی هستن..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنونم از همه ی دوستایی که بهم رای داده بودن و اونهایی که قسمت نشد توی جشن ببینمشون. آخه اونجور که دوستم تعریف کرد آقای مجری راست میگفته و توی مترو بودم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 05:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoshemetro&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو چلچراغ ِ سعادت فروز ِ بختِ مني!</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;تا حالا اينجا تبليغ نكرده ام. تا حالا دستم رو براي كمك خواستن زوركي به طرف كسي دراز نكرده ام حتي اگه خيلي احتياج داشته ام. تا حالا دروغ ننوشته ام، حتي اگر همه ي راست ها رو ننوشته باشم. اگر خدا بخواد و كمك كنه از اين به بعد هم همينجوري ادامه خواهم داد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ايني هم كه الان مي نويسم رو هم به حسابِ تبليغ نگذاريد. به اين حساب بگذاريد كه يه آدم داره اداي دين ميكنه به يه راهنماي خوبِ زندگيش. چلچراغ توي بي دوست ترين دورانِ زندگيم، دوست ترينم بود. اونوقتايي كه 50تومني هاي به نظر كم ارزش رو ريز ريز جمع مي كردم تا آخر ِ هفته بشه و 250تومن رو بدم و بخرمش. اونوقتايي كه آرزوم بود مثل خيلياي ديگه شنبه خوب شنبه چلچراغ باشه، اما 5شنبه بود كه به زور مي تونستم بخرمش، اونم نه هميشه. اونوقتايي كه با خودم رويا مي بافتم كه يعني الان تو فلان صفحه اش چي نوشته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوفِ كور ِ نازنين!من از چلچراغ خيلي چيزا ياد گرفتم. حالا هم به احترام چلچراغ تمام قد مي ايستم؛ ولي بازم ترجيح ميدم يه دختر دستفروش ساده باشم مثلِ بقيه که کسی نمیشناسدش. چه فرقي ميكنه كه اسمم سپيده باشه يا سميه يا سارا؟ منم مثل بقيه دختراي مترو كار مي كنم و برام مهم اينه كه بقيه بدونن ماهايي كه هر روز از كنارشون رد ميشيم ربات نيستيم و آدميم. احساس داريم. گاهي دلمون پر از درده و گاهي هم شاديم. براي زنده بودن و زندگي كردن ارزش قائليم و تلاش مي كنيم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 08:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoshemetro&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فناوري نانو</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>سالي كه پيش دانشگاهيم تموم شد و كنكور دادم يك راست رفتم توي يه كارگاه براي لحيم كاري و مونتاژ قطعات الكترونيكي. كار سختي بود با دستمزد پايين ولي من از ديدن ديودها و مقاومتها و خازن ها كلي كيف مي كردم. يه باري كه مهندس كارگاهمون داشت پايه هاي ميزهاي لحيم كاري رو هماهنگ ميكرد من براي بهتر شدن تعادل پايه ها بهش پيشنهاد يه راه بهتر رو دادم كه اهميت نداد. بعدش هم نمي دونم چي شد كه حرف به &quot;نانو&quot; كشيده شد كه ايشون ازم يه جور ِ عاقل اندر سفيهي پرسيد اصلاً تو ميدوني نانو يعني چي؟ گفتم خُب يعني ده به توان منفي نُه ديگه! مثل اينكه مثلاً بخوام جواب بدم h&lt;SUB&gt;2&lt;/SUB&gt;o ميشه آب. خلاصه كه از اون موقع به بعد آقاي مهندشمون به من خيلي محبت نشون داد و بعدش هم كه دانشگاه قبول شدم تا چند وقت اونجا كار كردم (تابهمن كه برم دانشگاه و بعدش هم تابستون سال بعدش) و يه حقوق خوب بهم داد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد حالا همينه كه هر وقت اين دستمالها و اسفنجهاي نانوفناوري شده رو مي خوام بفروشم همچين با جون و دل تبليغش رو مي كنم. هر كس هم كه ازم توضيح بخواد بي دريغ همه چيز رو بهش ميگم. اينكه اينها به هيچ ماده اي آغشته نيستن و براي پوست ضرري ندارن و تنها فرقشون توي ساختار مولكوليشونه و از اين حرفا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كاش ميشد وسط قطار داد بزنم:كي مي دونه دلم برات يه نانو ذره شده يعني چي؟!؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 09:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoshemetro&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دست شوري!</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>من به زياد آب خوردن معروفم بين بچه ها. بعد هر كي مي بينه كه من دارم ميرم طرفش ميگه: واي! باز اين ميخواد بياد بگه &quot;چند ديقه وسايلمو نگه ميداري تا من برم دستشوري&quot; (همون دستشويي ديگه) آخه مي دونين كه، اون پايين مايينا گلاب به روتون جايي براي قضاي حاجت پيدا نميشه. حالا اين روزادوستام تا بهم ميرسن ميگن: خدايا شكرت كه ماه رمضون رو گذاشتي تا ما از دست اين يه نفر راحت بشيم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; </description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 12:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoshemetro&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مِثه پروانه اي در مُشت...</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>تا حالا معتقد بودم كه تا آدم روي سگِ مخفي نداشته باشه، نميتونه به كسي بگه اون روي سگِ منو بالا نيار. اما ديشب ،خُب راستش حسابي از كوره در رفتم. در برابر هر اتفاقي هم كه بتونم صبر و سكوت پيشه كنم اما در مورد بچه ها...نه! اصلاً! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه خانمه )آخه بهش خانم هم نميشه گفت) هر شب هر شب پا ميشه مياد با بچه اش توي واگنها براي تكدّي. تا اينجاش هم حتي كه قابل قبول نيست  قبول، اما اينكه اين بچه تمام تنش سوخته باشه و به طرز وحشتناكي بدنش در حال گوشت اضافه آوردن باشه و تازه همون خانم! بچه رو روي زمين رها كنه كه هزارتا ميكروب وارد بدنش بشه...ديگه طاقت نياوردم و ديشب حسابي بهش توپيدم. بهم گفت &quot;مگه جاي تو رو تنگ كردم&quot; كه شانس آورد زري جلوم رو گرفت. راستش من اصلاً آدم ِ دعوايي نيستم اما در حاليكه دارم از ازبچه ي معصوم و بي دفاع ِ اون صحبت ميكنم، كار خودش رو با من مقايسه ميكنه كه حاضرم سرم بره اما دستم جلوي كسي دراز نشه. نميگم من آدم خوبي هستم و ايشون بد. شايد خيلي وقتا من هم در مواردي توي واگن و بيرون از واگن باعث آزار ديگران شده باشم اما حداقل اينه كه تمام تلاشم رو مي كنم كه اين آزارها رو به حداقل برسونم؛ توي ساعتهاي شلوغ نميام، بلند بلند تبليغ نمي كنم، بسته هام رو بع اين و اون نمي زنم...تمام تلاشم رو ميكنم تا شعورم رو نشون بدم. اما اينكه هر شب درست وقتي كه همه خسته هستن و ميخوان با اعصابِ راحت برن منزل ، اين بچه توي واگنها مي چرخه و حال بقيه رو بد ميكنه  و به هزارتا چرك و كثيفي خودش رو مي ماله ديكه حسابي لجم در مياد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از صحبتهاي من چندين نفر از خانمهاي مسافر هم اعتراض كردن به اين خانم! يه دختر خانمي گفت كه شايد احتياج داره اما در جوابش خانمي گفت كه خودش پزشك هستش و بهش پيشنهاد درمان مجاني ِ بچه اش رو داده كه ظاهراً خانمه! يه طوري جيم شده. اينجا بود كه بازم خانمه از قطار پياده شد. خانم دكتره گفت: معلوم نيست اين بچه چطوري سوخته و شايد اصلاً از ترسش هستش كه داره فرار مي كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كاش ناراحتتون نكرده باشم.بيشتر دلم ميخواد راجع به اين موضوع فكر كنيد و نظراتتون رو بدونم.همش به اين فكرم كه چرا براي اين بچه و مشابه هاي اين بچه كسي به فكر نيست. حتي بچه هاي دستفروش مترو كه خيلياشون دوستامن و شريك لحظه هاي غم و شاديشونم. كاش كسي به فكر باشه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 08:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoshemetro&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مگنت</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>دیروز وقتی با سودابه بودم یه پیشنهاد فروش خوب رو رد کرد. نمی خواستم فضولی کنم اما طاقت نیاوردم و بالاخره ازش پرسیدم که چرا فروش دستبندهای مگنتی روئقبول نکرد. ازم پرسید اصلا می دونی مگنت یعنی چی؟ یعنی آهنربا... و یه ده دقیقه ای راجع به مضرات این دستبندها توضیج داد و منم با دهان باز زل زده بودم بهش و گوش میکردم. آخه خیلی تخصصی حرف میزدو فکر کنم بعد از ۶ماه دوستی تازه می فهمم که اونم احتمالاْ دانشجو هستش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی نوشت: آقای محترمی که قدّ ۵۰۰۰تومان ازم تمرهندی خریدید، خیلی ممنون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 05:34:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoshemetro&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو عاشق می شوی من عاشق تر</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>عطش، تابستان و من
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گنجشکی کوچک که به جرعه آبی خوشنودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به ریزه نانی راضی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس خوشبختی ابدی با من است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرواز،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رازی است که در من نخواهد مرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیا بالهای من است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتابِ &quot;تو عاشق می شوی من عاشق تر&quot;از &quot;رویا مصطفی زاده&quot; رو چند روز پیش یه خانمی بهم پیشنهاد داد تا توی مترو بفروشم و با خودم فکر کردم که چه کاری بهتر از این. اما شرط کردم که اول باید بخونمش. راستش چند تا شعر خوب داره اما هنوز مرددم. نظر شما چیه؟  به نظرم کتابفروشی واقعا کار خوبی هستش. اصلا دلم میخواد یه روزی یه غرفه کتابفروشی بزنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم پشتِ جلد کتاب نوشته:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی که بیایی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;پیراهن گل داری می پوشم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;فارغ از تصمیم کبری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راستی من همش داشتم از فضولی می مردم که ایا این مجموعه شهر مال خود خانومس یا نه. پرسیدم ولی جواب نداد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 09:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoshemetro&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
